#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_358


ـ نگران نباش. میگم بهت. باشه؟

ـ فقط نمی خوام خودت رو اذیت کنی. طاقت ندارم ناراحتیت رو ببینم!

سرم رو تکون دادم. خواستم پیاده شم که دستم رو گرفت، تا به خودم بیام که ببینم چی کار داره، خم شد و بوسه ای نرم رو لبام کاشت! اشکام بیشتر راه گرفت. من طاقت این مهربونیاش رو نداشتم! باهام مهربون نباش لعنتی! این جوری نباش آروین! چطوری ازت دل بکنم؟ چطوری؟

تحقیرم کن. مسخره ام کن. بهم بگو دیگه دختر نیستم. لجم رو دربیار، اما مهربون نباش، نباش! اشکام رو با نوک انگشتش پاک کرد و بهم لبخند زد. منم لبخندی بهش زدم و از ماشینش پیاده شدم. برام دست تکون داد و رفت. اشکام بی وقفه رو گونه هام می ریخت. خدایا این عذابی که الان دارم می کشم از درد جهنمم بیشتره برام! خدایا به دادم برس. دارم تلف میشم.

چند لحظه ای صبر کردم تا اشکام بند بیاد و حالم بهتر شه. با دستمالی اشکام رو پاک کردم و خواستم دکمه ی اف اف رو بزنم که دیدم لای در بازه! چرا در رو نبستن؟ در رو کامل باز کردم و داخل شدم. در رو از پشت سرم بستم. داشتم از لابلای درختا عبور می کردم تا وارد ساختمون اصلی شم که صدای ویکی رو شنیدم. داشت با دختری حرف می زد.

ـ خیلی خوشحالم کردی اومدی.

ـ مرسی ویکی جون. خیلی خوشحال شدم دیدمت.

صدای دختره خیلی برام آشنا بود. نمی دونم چرا حس پلیس بازیم گل کرد و پشت درخت بزرگ و تنومندی پنهون شدم تا مکالمه ی ویکی و اون دختره رو بشنوم! ویکی رو می دیدم اما دختره دقیقا پشتش به من بود. هیکل تقریبا درشتی داشت. چاق نبود اما استخوون بندی درشتی داشت.

دختره داشت به سمت در می رفت که صدای ویکی رو شنیدم:

ـ راستی گلاره جون؟!

دختر برگشت. خودش بود! گلاره بود! همونی که این همه بلا رو سر من و زندگیم آورده بود! خود عوضیش بود! خودش بود! کپ کرده بودم. پاهام می لرزید! چقدر بلا داشت از این ور و اون ور سرم نازل می شد. بدبختیام یهویی با هم سرم خروار شدن بودن! چقدر چهره اش عوض شده بود! ابروهاش رو تاتو کرده بود و موهاشم که از زیر شال حریر نازکش بیرون ریخته بود، قهوه ای رنگ کرده بود. مانتوی کوتاه و شلوار هشت جیب خاکی رنگش نشون می داد که هنوزم همون تیپ قبلی رو حفظ کرده. حالم داشت به هم می خورد. سرم گیج می رفت. گلاره با ویکتوریا چی کار داشت؟

صدای ویکی رو شنیدم:

ـ با داداشت یه شب شام بیا این جا!

romangram.com | @romangram_com