#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_357


آروین به روبروش زل زد. امشب مهمونی انیس جون بود. ساعت نزدیکیای شیش بود. آروین قرار بود منو برسونه خونه ی انیس جون و بعدش بره سر کار و حدود ساعت نه بیاد اون جا. امشب سرش شلوغ بود! این چند روزی که گذشت، برای من خیلی سخت بود. هر لحظه منتظر تماسی از طرف مونا بودم که بگه رامین و گرفتن و دیگه نمی تونم پیش آروین بمونم! خیلی دردناکه که هر لحظه ترس این رو داشته باشی که دیر یا زود یکی پیدا میشه و زندگی خوبت رو به هم می ریزه! من دنبال یه زندگی خوب و آروم بودم. آرامشی که هیچ وقت تو زندگیم وجود نداشت! تو این چند روز هر کاری کردم تا آروین نفهمه چی شده! بالاخره خودش می فهمید. فهمیده بود من یه طوریم هست و ترس رو از تو چشام خونده بود اما نمی دونست از چی این قدر داغونم. آروین روبروی خونه ی انیس جون ماشین رو نگه داشت. شیرین و آرسام خونه ی مامان آرسام دعوت بودن و امشب نمی تونستن بیان خونه ی انیس جون.

ـ کی میای؟

ـ برای شام میام. هر وقت شام رو سِرو کردن بهم زنگ بزن.

ـ باشه.

خواستم از ماشین پیدا شم که آروین گفت:

ـ راویس!

برگشتم و نگاش کردم. خدایا یعنی این چشاش دیگه مال من نیست؟! دوس داشتم این قدر تو چشاش زل بزنم تا تصویر یه جفت چشم عسلی تو ذهنم حک بشه تا آخر عمرم.

ـ مواظب خودت باش عزیزم. بدون که قلب من پیش توئه. نصف قلبم تویی! همونی که تو گردنته حکم قلب منو داره!

اشک تو چشام حلقه زد. نتونستم جلوی اشکام رو بگیرم و همشون راه گرفتن رو گونه ام! آروین با تعجب نگام کرد و گفت:

ـ چی شدی راویس؟ خوبی؟ چرا گریه می کنی؟ حرف بدی زدم؟

سرم رو به نشونه ی منفی تکون دادم و گفتم:

ـ الان نپرس آروین! میگم بهت، اما هر وقت وقتش شد! قول میدم.

آروین با نگرانی نگام کرد.

romangram.com | @romangram_com