#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_356
ـ نه!
ـ باشه، مواظب خودت باش. باهات تماس می گیرم. خداحافظ.
گوشی رو سر جاش گذاشتم. سرگیجه ی شدیدی داشتم. سهم من از زندگی همین دوره ی کوتاه زندگی با آروین بود؟! من باید تا آخر عمرم تو حسرت همین روزا می موندم؟ وای نه! چرا الان؟ رامین لعنتی چرا حالا سر و کله اش تو زندگیم پیدا شده بود؟ حالا که من و آروین پیش هم اعتراف کرده بودیم و گفته بودیم همدیگه رو دوست داریم؟ حالا که من نمی تونستم بدون آروین لحظه ای باشم؟ اَه، لعنتی! لعنتی! یه بار با رفتنش زندگیم رو نابود کرد، حالام با اومدنش!
بوی سوخته ی بادمجونای تو ماهیتابه می اومد، اما به خودم زحمت ندادم برم زیر گاز رو خاموش کنم. بی رمق تر از این حرفا بودم. غرق افکارم بودم. به زندگی بدون آروین فکر می کردم! می تونستم زندگی کنم؟ اشکام راه گرفت. خدایا چرا این کابوسای لعنتی تمومی نداره؟ خـــــدا کجایی؟ خودت رو بهم نشون بده. بگو هوام رو داری؟ خـــــــدا!
***
ـ نمی خوای بگی چی شده؟
نمی خواستم فعلا که خبری نشده بود، چیزی بفهمه. نمی خواستم همین چند روز باقی مونده رو برای هر دومون زهر کنم.
لبخندی زدم و گفتم:
ـ چیزی نشده!
ـ مطمئنی؟
ـ آره بابا، هیچی نشده!
romangram.com | @romangram_com