#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_355
ـ آره، بگو.
ـ دیروز رامین و گلاره برگشتن ایران. تا حالا بهت نگفتم چون شک داشتم بهت بگم یا نه. مروارید می گفت فعلا معلوم نیس کدوم هتلن. هنوز کسی چیزی نمی دونه، اما می گفت اگه خبری از اونا به دستش برسه بهم میگه. حاضره شهادت بده که رامین اون بلا رو سرت آورده! مروارید بعد از این که رامین اون بلا رو سرت میاره، میاد پیش گلاره. درست همون شب پارتی! بعدشم با گلاره از اون خونه فرار می کنه. از همه چی خبر داشته. دوست آروینم که هست و می تونه شهادت بده که آروین پیشش بوده. اول باید بفهمیم کدوم هتلن. فقط... راویس؟
ـ بله؟
ـ برای آخرین بار می خوام ازت بپرسم. تو راضی ای که بریم دنبال رامین و پیداش کنیم؟ حاضری رامین دستگیر شه؟ حاضری آروین رو از دست بدی؟ تو رو خدا هر چی تو دلته بگو. اگه عاشق آروینی بی خیالش شو راویس! آروین اگه بفهمه رامین پیدا شده محاله پیشت بمونه. حتی اگه خودش عاشق و شیفته ات شده باشه، رادین و باباش محاله بذارن با هم بمونین! باباش زخم خورده است و فکر نکنم بذاره تو عروسش بمونی! اگه حتی یه درصد شک داری که دنبال رامین بگردیم یا نه، بهم بگو! پیدا شدن رامین، برای تو خیلی مهمه راویس! اگه آروین رو دوست داری بی خیال رامین شو. داری زندگیت رو می کنی دیگه! چرا الکی می خوای از این زندگی که با آروین داری بگذری؟ تازه شایدم نتونیم ثابت کنیم رامین اون کار رو کرد. این کار تو و برملا شدن واقعیت خیلی چیزا رو عوض می کنه!
اشک تو چشام حلقه زد. گلوم می سوخت. تک تک صحنه هایی که با آروین بودم، تو ذهنم مجسم شد. شبی که با هم املت خوردیم. شبی که رفتیم پارک. بستنی خوردیم. شبی که گردنبند نصفه ها رو بهش دادم. وقتی لقمه گرفته بود و گذاشته بود تو دهنم. نگاهای مهربونش. چشای عسلیش. نگاه های مردونه و جذابش. بوی عطر تلخ و خنکش. وقتی برای اولین بار بهم گفت دوسم داره، همه چیز اومد تو خاطرم. من چه جوری از یه جفت چشم عسلی که تموم دنیام رو می سوزوند، بگذرم؟! چه جوری زندگی بی آروین رو تحمل کنم؟ صدای آروین هنوزم تو خاطرم بود:
« من گمون نمی کنم تو بخوای اونا پیدا شن! زندگی از این بهتر گیرت نمیاد. »
من به آروین قول داده بودم! قول داده بودم اگه خبری از رامین شد، سعی کنم پیداش کنم و پشت گوش نندازم. من... من نمی تونم خودخواهانه تصمیم بگیرم! نمی تونم به خودم و خوشی خودم فکر کنم. من باید نشون بدم آروین رو دوست دارم و بقیه اش رو بسپارم به خودش. خودش باید انتخاب کنه که دوست داره باهام بمونه یا نه! من نمی تونم بازم خودم رو بهش تحمیل کنم. آره، این درسته!
با قاطعیت گفتم:
ـ نه مونا! بگرد و رامین رو پیداش کن! می خوام به اون چیزی که حقشه برسه!
ـ مطمئنی راویس؟
ـ آره مونا، مطمئنم!
ـ پشیمون نمیشی؟
با قاطعیت گفتم:
romangram.com | @romangram_com