#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_354
ـ نه، زنگ زدم یه خبری بهت بدم.
ـ چه خبری؟ چی شده؟
ـ دیروز مروارید بهم زنگ زد.
ـ مروارید کیه؟
ـ دختر عمه ی گلاره!
گلاره، رامین، شب پارتی، اون اتفاق، جیغ و دادای من، آروین، همه چیز جلوی چشام زنده شد. چه اتفاقی داشت میفتاد؟ چه بلایی داره سرم میاد؟
با ترس گفتم:
ـ بگو چی شده مونا؟
مونا لحظه ای مکث کرد و گفت:
ـ رامین و گلاره برگشتن ایران!
وای نه! قلبم تند تند زد. الان نه! الان وقتش نبود! نه! چرا الان؟ الان که آروین هم روحم رو هم جسمم رو تسخیر کرده بود؟ نه، الان نه! آب دهنم رو قورت دادم. عرق سردی رو پیشونیم نشست.
ـ الو راویس؟ گوشی دستته؟
با صدایی که انگار از ته چاه می اومد گفتم:
romangram.com | @romangram_com