#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_353


***

فصل شانزدهم





داشتم بادمجونا رو تو ماهیتابه سرخ می کردم که صدای زنگ تلفن اومد. زیر گاز رو کم کردم و به سمت تلفن رفتم. دو، سه روزی از اون شب پر از خاطره ی من و آروین گذشته بود. رابطمون خیلی خوب شده بود. درست عین زن و شوهرای واقعی شده بودیم. هر چند هیچ کدوممون اون شب پر خاطره رو به روی هم نمیاوردیم اما هر دومون انگار دوست داشتیم اون شب دوباره تکرار شه و دوباره اون شب رو تجربه کنیم! آروین خیلی هوام رو داشت و دیگه از سردیا و بداخلاقیای قبل خبری نبود. طعم واقعی و حقیقی لذت رو داشتم حس می کردم. آخر هفته، انیس جون به خاطر بهبودی عمه خانوم، مهمونی ترتیب داده و همه رو دعوت کرده. دیگه از مهمونی رفتنم خسته شده بودم. منی که عاشق مهمونی رفتن و پوشیدن لباسای جوراجور بودم، دیگه میلی به مهمونی رفتن نداشتم! گوشی تلفن رو برداشتم.

ـ الو؟

ـ سلام راویس! خوبی؟

مونا بود. صداش چقدر غمگین بود. مونا هیچ وقت این مدلی احوالپرسی نمی کرد. همیشه پرانرژی بود.

ـ سلام مونایی! چه عجب یادی از ما کردی. بی معرفت رفتی حاجی حاجی مکه؟ می دونی چند وقته ندیدمت؟

ـ سرم شلوغ بود. خوبی؟ آروین خوبه؟

ـ آره ما خوبیم. شما چطورین؟ شهریار خوبه؟

ـ ما هم خوبیم!

ـ چیزی شده؟ چرا این قدر ناراحتی؟ برای کسی اتفاقی افتاده؟

romangram.com | @romangram_com