#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_352


به اتاق خواب رفتم. آروین داشت ماشین رو پارک می کرد. شال و مانتوم رو درآوردم و رو میز توالت پرت کردم. به صورتم تو آینه نگاه کردم. عجب بوسه ای بود! هر دومون پر از عطش بودیم، پر از نیاز! موهام رو باز کردم و دور گردنم ریختم. داشتم گوشواره هام رو درمیاوردم که صدای بسته شدن در اتاق خواب اومد. آروین بود. تموم بدنم داغ بود. آروین جلو اومد و موهام رو از رو شونه هام عقب زد و آروم رو موهام رو بوسید. نگاش کردم. یه چیزی تو نگاش بود. دستش رو برد سمت گردنم و گردنبند نصفه ی قلبم رو تو دستش گرفت. با اون یکی دستش گردنبند نصفه ی گردن خودش رو هم از زیر پیرهنش بیرون آورد. نزدیک تر شد. صدای نفساش رو می شنیدم. تند بود و بدون ریتم! گردنبندش رو به گردنبندم نزدیک کرد و دو تا قلب نصفه ها رو در هم فرو کرد و قلب کامل شد! زل زد تو چشام. فاصله اش باهام کمتر از دو سانت بود. نفساش می خورد تو صورتم. نگاش میخ شد رو لبم. این بار خودم پیش قدم شدم. بوسیدمش. آروین کمرم رو محکم گرفته بود. چشاش بسته بود اما من چشام رو باز نگه داشته بودم! نفس کم آوردم و لبام رو جدا کردم. آروین چشاش رو باز کرد. چشاش خمار و تب دار بود. این نگاش منو بیشتر داغ و آتیشی می کرد. نیاز تو چشای عسلی خمارش موج می زد، چیزی که تو وجود خودمم له له میزد!

آب دهنش رو قورت داد و گفت:

ـ راویس من... من...

گوشام رو تیز کردم تا بشنوم چی میگه.

ـ راویس من دوسِت دارم!

غرق لذت شدم. چقدر خودم رو کُشتم تا این جمله رو بهم بگه؛ بالاخره گفت! ذوق کرده بودم.

ـ راویس... تو اولبن دختری...

نذاشتم جمله اش رو ادامه بده و دوباره بوسیدمش. می خواستم این جوری عشق و محبت تو قلبم رو نثارش کنم. هر دومون نیاز داشتیم. هر دومون پر از عشق بودیم. آروین همچنان که لبام و می بوسید، دکمه های لباسشم تند باز می کرد. تموم دکمه هاشو باز کرد و لباسش رو از تنش درآورد و پرت کرد رو تخت. دستم رو گذاشتم رو سینه ی ستبرش. بوی عطرش تو دماغم بود، خنک بود و تلخ! تلخیش رو دوست داشتم. آروین لباش رو جدا کرد و با صدای ضعیفی گفت:

ـ امشب بهت نیاز دارم راویس! نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم!

لبخند کم جونی زدم و چشام رو برای یه لحظه باز و بسته کردم و این طوری موافقتم رو اعلام کردم. خودمم حسرت یه بار با آروین بودن رو داشتم! آروین لبخند پهنی زد و دستش رو آورد جلو و در کمتر از چند ثانیه پیراهنم افتاد کف اتاق خواب! گردنبندامون تو هم قفل شده بود و نمی تونستم زیاد از آروین جدا شم. آروین اومد جلو و گردنبندا رو از هم جدا کرد. منو بغل کرد و آروم رو تخت پرتم کرد. زیر گوشم نجوا می کرد. پر از حرارت! قطرات درشت عرق رو پیشونیش بود. زیر گوشم می گفت دوسم داره، می گفت عاشقمه! حرفایی که تو این مدت، منتظر بودم تا بهم بزنه! دوسش داشتم، همه چیم بود!

یه شب رویایی بود. برای هر دومون. شب اعتراف بود! هر دومون اعتراف کردیم که چقدر همدیگه رو می خوایم! آروین برای من همه چیز بود.





romangram.com | @romangram_com