#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_351


آروین با خنده زل زد به لبام و گفت:

ـ می دونی چقدر امشب خوشگل شدی؟

از این که آروینم حس منو داشت، یه جوری شدم! امشب یه حال عجیبی داشتم! خواستم دستم رو از تو دستش بکشم بیرون که نذاشت و دستم رو محکم تر گرفت. نمی دونستم می خواد چی کار کنه! لب پایینیم رو گاز گرفتم.

ـ این طوری نکن. کندیش.

به لبم اشاره کرد. تا بنا گوش سرخ شدم. هر ثانیه، فاصله ی صورت آروین با صورتم کم می شد. انگار هر دو می دونستیم بالاخره امشب همدیگه رو می بوسیم! تا این که لباش رو حس کردم. ته ریشش یه کمی صورتم رو اذیت می کرد اما این قدر غرق احساسات خودم بودم که زبری ته ریشش برام بی اهمیت ترین چیز شده بود! نفساش کش دار بود! از رو صندلیش بلند

شده بود و رو صندلی ای که من روش بودم، نیم خیز شده بود. منو می بوسید. منم بازوش رو گرفته بودم و خودم رو بیشتر بهش نزدیک می کردم! پر از نیاز بودم، پر از خواستن! می خواستم حسرت هیچی رو نخورم! می خواستم اگه دیگه قسمت نیست کنارش باشم، حسرت هیچی رو نداشته باشم! نفسم بند اومده بود. بعد از یه بوس طولانی، اکراه ازم جدا شد. از

خجالت روم نمی شد نگاش کنم. نگام رو یقه ی پیرهنش بود. آروین سرم رو با دستاش بالا آورد و منم مجبور شدم تو چشاش زل بزنم! لباش رژی شده بود. انگشتم رو آوردم بالا و خواستم رژ رو از روی لبش پاک کنم که دستم رو گرفت و نذاشت.

با عشق نگام کرد و گفت:

ـ وقتی پیشمی نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم. بیست و هشت سال جلوی خودم رو گرفتم و به هیچ دختری دست درازی نکردم، اما در برابر تو بی اراده میشم راویس! نمی دونم چی داری که این قدر نسبت بهت بی اراده میشم!

قبل از این که بذاره حرفاش رو تو ذهنم تحلیل کنم دوباره شروع به بوسیدن کرد، این بار خشن تر! منم همراهیش می کردم. انرژیم تحلیل رفته بود اما هر دومون غرق لذت بودیم و دست بردار نبودیم. دستم رو روی سینه اش گذاشتم. هر دو داغ بودیم و غرق نیاز! بارون هنوز می بارید و صدای قطرات بارون و صدای نفسامون تنها آهنگی بود که به گوش می رسید!





***

romangram.com | @romangram_com