#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_350
ـ چون برادرم رو از هر کسی بیشتر می شناسم! رادین یه سال بعد از عروسیش با گیسو فهمید که هیچ وقت نباید اسم بچه رو بیاره!
کپ کردم! امکان نداره! رادین می دونست گیسو باردار نمیشه و سکوت کرده بود؟!
آروین که متوجه تعجبم شده بود لبخندی زد و گفت:
ـ به من گفته بود! من خبر داشتم که هیچ وقت عمو نمی شم! رادین این قدر عاشق گیسو بود که کلمه ای از این ماجرا به کسی نگفت، حتی خود گیسو! منم اتفاقی فهمیدم. رادین اون قدری گیسو رو دوست داره که محاله نبودن یه بچه، بتونه گیسو رو ازش بگیره. درسته همیشه به قول تو اخمو و بداخلاقه اما عاشق زنشه و هیچ جوری حاضر نیست گیسو رو از دست بده؛ حتی به قیمت یه عمر بابا نشدن! من همیشه سعی کردم از رادین معنی واقعی عشق رو یاد بگیرم. رادین برای من یه اسطوره است! گیسو همش دو روزه فهمیده بچه دار نمیشه اما رادین الان چند ساله قید بابا شدن رو زده. فقط به خاطر این که با گیسو باشه! وقتی مامان و زن عمو به شوخی می گفتن که دوست دارن بچه ی گیسو و رادین رو ببینن، گیسو کلی ذوق و شوق می کرد اما رادین جدی و خونسرد می گفت که قصدش رو نداره و هنوز هر دوشون بچه ان! هر چند بقیه فکر می کردن رادین چقدر بی احساسه که نسبت به بچه ی خودشم ذوق و شوق به خرج نمیده، اما من خوب دلیل این بی تفاوتیش رو می فهمیدم.
حرفای آروین، کلا ذهنیتم رو درمورد رادین عوض کرده بود. خوش به حال گیسو! رادین چقدر دوسش داره! چقدر دوست داشتن رادین، جالب و مبهم بود! یعنی من اگه جای گیسو بودم، آروین حاضر می شد قید بچه رو بزنه؟
در همین لحظه، برخورد قطرات باران رو روی شیشه ی ماشین حس کردم. عجب بارونی بود!
ـ اوه اوه، حسابی بارون گرفتا.
ـ آره، فصلشه خب. بایدم این جوری بباره.
دستای سفید و کشیده ی آروین رو دنده بود. امشب خیلی دوست داشتم با آروین باشم. از این که رادین و گیسو این قدر عاشقونه همدیگه رو دوست داشتن، دروغ چرا، حسودیم شده بود. دستام رو بدون هیچ فکری روی دست آروین که روی دنده بود، گذاشتم. آروین جا خورد. نگام کرد. سرم رو انداختم پایین. آروین به روبرو خیره شد و دستش رو از زیر دستم کشید بیرون و دستش رو گذاشت رو دستم و آروم آروم با انگشتام بازی کرد! سرم رو بلند کردم و به خیابون خیس روبروم خیره شدم. بوی خاک تو ماشینم می اومد. چقدر با آروین بودن رو دوست داشتم. حس خوبی داشتم. در همین لحظه، ماشین وایساد. سعی کردم از شیشه ی بخار گرفته و بارون زده ی سمت خودم، ساختمون خونه مون رو ببینم، اما هیچی ندیدم.
ـ رسیدیم؟
آروین برگشت طرفم. لبخند شیطنت آمیزی رو لباش بود.
ـ خیـــــــــر!
ـ پس چرا وایسادی؟
romangram.com | @romangram_com