#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_344


ـ گفتم حاضر شو می ریم خونه. همین حالا گیسو!

رادین، بازوی گیسو رو ول کرد. گیسو نگام کرد. تو نگاش شرمندگی و خجالت موج می زد. لبخند زورکی ای بهش زدم تا خیالش راحت شه. گیسو رفت. رادین با چشمای به خونه نشسته ای روبروم وایساد و گفت:

ـ دیگه دلم نمی خواد به گیسو خط بدی. متوجهی؟

از نفرت رادین به خودم، خبر داشتم. تا حدودی حق رو بهش می دادم. من زندگی برادرش رو خراب کرده بودم.

با بغض گفتم:

ـ من... من درمورد شما حرفی به گیسو نزدم. هیچ اظهار نظری نکردم. فقط می خواستم آرومش کنم. اون خیلی داغونه.

ـ این به تو یا هیچ کس دیگه ای هیچ ربطی نداره! زندگی برادرم رو به گند کشیدی بس نبود؟ خیال نکن اجازه میدم زندگی منو نابود کنی.

بغض سنگینی تو گلوم بود. رادین با نفرت بهم نگاهی انداخت و با قدمایی سریع ازم دور شد. وا رفتم! چرا این جوری و با این لحن باهام حرف می زد؟ چرا وقتی به یه دختر تجاوز میشه، دختر رو مقصر می دونن؟ اسم این موجودات رو چرا آدم گذاشتی، خـــــدا؟ با کدوم قضاوت به من میگفت هرزه؟ خدایا؟ کجایی؟ دلم گرفته. اشکام راه گرفته بود. رادین این همه نفرت رو از کجا میاورد؟ آروین که اون همه بلا سرش آروده بودم این قدر ازم متنفر نبود!

رعد و برقی زده شد. هوا گرفته بود و می دونستم بالاخره امشب بارون می باره. در کمتر از چند ثانیه، صدای شر شر بارون اومد. هق هق گریه ام کم شده بود. صدای آروین رو از پشت سرم شنیدم:

ـ چرا اومدی این جا؟ هوا سرده. توام که لباست مناسب نیست. بهت بگما من اصلا حوصله ی مریض داری رو ندارما.

تو صداش شوخی موج می زد. اصلا حوصله ی سر به سر گذاشتنای آروین رو نداشتم. صدای رادین تو گوشم پیچید:

« زن من این قدر اوضاعش خرابه که از دختری مثل تو که یه دروغگو و هرزه است کمک بگیره؟ »

آروین بهم نزدیک تر شد. پشتم بهش بود و این نزدیکی رو از شنیدن صدای نفساش حس می کردم.

romangram.com | @romangram_com