#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_341


بدون این که به خودش زحمت بده اشکاش رو پاک کنه، نگام کرد و گفت:

ـ کاش همینی بود که گفتی! کاش حامله بودم کاش مامان می شدم! کاش رادین بابا می شد!

حرفی نزدم. باید بهش اجازه می دادم خودش بگه چی شده. کسی حواسش به من و گیسو نبود. انیس جون و مامان آرسام با هم جور شده بودن و گرم تعریف بودن. پدر جون و مرد کت و شلواری دیگه ای هم گرم تعریف بودن.

ـ من حامله نمیشم راویس! می فهمی چی میگم؟ مشکل از منه! رادین مشکلی نداره. من... من بچه دار نمیشم. نمی تونم بچه دار شم! باید یه عمر تو حسرت بچه داشتن، بمونم.

گیسو به هق هق افتاد. قلبم فشرده شد. دستم رو روی شونه اش گذاشتم و گفتم:

ـ آقا رادین می دونه؟

ـ عصر بهش گفتم.

ـ واسه همین ناراحته؟

ـ واسه این ناراحته که من پکر و داغونم! رادین هیچ وقت حرفی از بچه نزد. نمی دونم چرا اما برعکس همه ی مردایی که تا ازدواج می کنن به فکر بابا شدن و بچه دار شدنن، رادین هیچ وقت نگفت دلش می خواد بابا شه! نمی دونم چرا احساسی به بچه نداره. راستش همیشه از این که این قدر سرد و یخیه و به بچه احساسی نداره، از دستش ناراحت می شدم. فکر می کردم حتما خودمم براش مهم نیستم که دلش نمی خواد من مامان بچه اش باشم! تا این که حالم بد شد و دقیقا علائم بارداری رو تو خودم دیدم. خیلی خوشحال شدم و با ذوق و شوق رفتم آزمایش دادم تا خبر پدر شدن رادین رو بهش بدم، اما... اونی نشد که انتظارش رو داشتم! چی کار کنم راویس؟

ـ آقا رادین چی میگه؟

ـ رادین هیچی نمیگه! امروزم وقتی دید عصبیم و داد و هوار راه انداختم، عصبی شد و زد به سیم آخر و بهم گفت که بچه براش مهم نیست. گفت حسرت بابا شدن رو نداره! اما دروغ میگه راویس. من رادین رو بهتر از هر کسی می شناسم. قبل از این که زنش بشم، دختر عموش بودم و تموم اخلاقا و رفتاراش تو مشتمه. اونم مثل هر مرد دیگه ای دوست داره بابا بشه و یه بچه ای از گوشت و پوست خودش بهش بگه بابا! می فهمم راویس! هر چند اوایلش خودش رو می زد به بی احساسی، اما من می فهمم!

حالش خوب نبود. آروین با تعجب داشت به من و گیسو نگاه می کرد. آروین چیزی به رادین گفت و نگاه رادین رو گیسو ثابت شد. اخماش در هم رفت و چیزی زیر لب به آروین گفت. بازوی گیسو رو کشیدم و بردمش رو تراس.

ـ گیسو؟ یه چیزی بهت بگم؟

romangram.com | @romangram_com