#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_339
ـ آروین؟ فسقل خاله رو ببین! چقده نازه.
آروین با لبخند، رونیکا رو ازم گرفت و زل زد تو چشای باز رونیکا. رونیکا دست و پا می زد و آب دهنش راه گرفته بود. معلوم بود اونم از آروین خوشش اومده! چشاش رو گرد کرده بود و میخ شده بود تو چشای آروین. آروین آروم لپش رو کشید و گفت:
ـ خوب چشای خوشگل زن ما رو به ارث بُردیا، پدر سوخته!
این جمله اش رو آروم گفت و مطمئن بودم به جز من، کسی نشنید! از حرفش خیلی خوشم اومده بود. آروین خم شد و چشای قهوه ای و درشت رونیکا رو بوسید و رونیکا رو به شیرین برگردوند. من و آروین برای احوالپرسی با بقیه، از آرسام و شیرین دور شدیم. گیسو و انیس جون و رادین و پدر جون گوشه ای وایساده بودن. عمه خانوم نیومده بودن. آروین گفته بود که عمه خانوم هنوز حالش خوب نشده و ویکی و هلنم پیشش مونده بودن. وقتی با خونواده ی شوهر، احوالپرسی کردم، آذر و مامان و بابای آرسامم دیدم و با اونا هم سلام و علیک کردم. خلاصه فکر کنم نیم ساعت اول، صرف احوالپرسی با فامیل شد! جای خالی بابا رو شدید حس می کردم. کاش می اومد تهران.
برای عوض کردن لباسام به اتاق خواب شیرین و آرسام رفتم و مانتو و شالم رو در آوردم. دستی به موهام کشیدم و لباسم رو مرتب کردم و به جمع پیوستم. انیس جون مثل همیشه با تحسین نگام می کرد. این نگاهاش بهم انرژی می داد. گیسو ساده تر از همیشه بود. یه پیراهن بلند لیزری آبی پوشیده بود و موهاشم ساده و بدون هیچ دیزاینی رو شونه هاش ریخته بود. آرایششم خیلی ساده و ملایم بود. از گیسو همچین تیپی، واقعا بعید بود. رادینم کنار آروین وایساده بود. آروین نگاش به من بود. با مهربونی نگام می کرد. دلم برای این نگاهاش ضعف می رفت! نزدیک گیسو شدم. صدای حرف زدنای آروین و رادین رو می شنیدم.
ـ فردا می خوام برم اصفهان.
ـ واسه چی؟
ـ یه ماموریت کاریه.
ـ گیسو رو هم با خودت می بری؟
ـ نه بابا، گیسو رو ببرم کجا؟ گیسو میره خونه ی عمو. سه روزه میرم و برمی گردم.
ـ کار و بارت چطوره؟
ـ ای بدک نیست.
نمی دونم چرا حس می کردم گیسو ناراحته! از گیسوی شیطون و پر انرژی، این طوری مسکوت بودن، زیادی بعید بود! به گیسو نگاه کردم. داشت با ناخنای مانیکور شده اش بازی می کرد. سرش پایین بود. دوست نداشتم گیسو رو این جوری ببینم. با رادین دعواش شده بود؟ نزدیکش نشستم. رادین دستاش رو تو جیب جین آبی رنگش فرو کرده بود و به دیواری تکیه داده بود. جدی تر و اخموتر از همیشه به نظر می رسید! این دو تا امشب یه مرگشون بودا.
romangram.com | @romangram_com