#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_338
امشب چه دیدنی شدی
قراره با جدایی قصه مون سر شه
قراره چشم من خیس و دلم از غصه پرپر شه
تو می خندی ولی من دلهره دارم
دیگه آروم نمی گیرم، دیگه طاقت نمیارم. دیگه طاقت نمیارم.
امشب چه دیدنی شدی
باور نکردنی شدی
دستام و محکم تر بگیر
حالا که رفتنی شدی
امشب چه دیدنی شدی
با شنیدن این جمله « امشب چه دیدنی شدی » برای یه لحظه، نگاه من و آروین روی هم میخ شد. نمی دونم چرا امشب یه جور خاصی شده بودم. آروین نگاش رو ازم گرفت و به روبروش نگاه کرد. احساس گرمای شدیدی می کردم. چقدر دوست داشتم بازم طعم بوسه ی آروین رو بچشم! شیشه ی ماشین رو کمی پایین کشیدم تا از این حال و احوال بیام بیرون. بالاخره به خونه ی شیرین رسیدیم. در باز بود و صدای آهنگ شادی می اومد. من و آروین دوشادوش هم داخل شدیم. همه اومده بودن. هال حسابی شلوغ بود. عده ای داشتن وسط هال می رقصیدن. نزدیک شیرین شدم. صورتش رو بوسیدم و رونیکا رو از بغلش گرفتم و با شوق و ذوق نزدیک آروین بردمش. آروین با همه احوالپرسی کرد.
romangram.com | @romangram_com