#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_337


ـ آروین؟ من حاضرم.

نگاش رو بهم دوخت. سر تا پام رو نگاه کرد. لبخند رو لباش نشست. خب خدا رو شکر مورد تایید حضرت والا قرار گرفتم! آرایشم زیاد تو چشم نبود و ملایم تر از همیشه آرایش کرده بودم، فقط یه کم رنگ رژم تو دید بود. آروین روزنامه رو تا کرد و رو میز عسلی روبروش گذاشت. تو پیراهن مردونه ی چسبون سفید و شلوار دیزل مشکیش خیلی خوردنی شده بود! خاک تو سرم، این کلمه رو برای دخترا به کار می بردن نه یه مرد پر جذبه ای مثل آروین! زنجیر گردنبند قلب نصفه هم از زیر تی شرتش معلوم بود و زیر نور لامپ برق می زد.

آروین زودتر از من از خونه خارج شد تا ماشین رو از تو پارکینگ دربیاره. منم چراغا رو خاموش کردم و از خونه خارج شدم و سوار ماشین آروین شدم. خم شدم و ضبط ماشین رو روشن کردم و دنبال آهنگ نسبتا شادی می گشتم، تا این که آهنگ بابک جهانبخش رو پیدا کردم و همون رو گذاشتم تا بخونه. این آهنگش رو دوست داشتم. به صندلیم تکیه دادم. آروینم نگام کرد و لبخندی زد و پاش رو روی پدال گاز گذاشت و ماشین از جا کنده شد.





چه احساس عجیبی، چه تقدیر غریبی

تو داری میری و این آخرین دیدارمونه

برای آخرین بار، یه سایه روی دیوار

من و تو زیر بارونیم و هیچکس نمی دونه، نمی دونه، نمی دونه

امشب چه دیدنی شدی

باور نکردنی شدی

دستام و محکم تر بگیر

حالا که رفتنی شدی

romangram.com | @romangram_com