#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_336


ـ نه. تو گرم باشی، منم گرمم!

چقدر این جور حرف زدناش به دلم می نشست. قلبم پر شد از عشق و محبت به آروین. دستم رو محکم تر دور بازوش حلقه زدم و خودم رو بیشتر بهش چسبوندم.

ـ پنجشنبه شب، شیرین مهمونی گرفته. همه رو هم دعوت کرده.

ـ به چه مناسبت؟

ـ به دنیا اومدن رونیکا دیگه!

ـ آها.

ـ اگه بدونی چقدر دختر نازیه! همه میگن چشاش همرنگ چشای منه.

ـ پس باید چشای خوشگلی داشته باشه.

وای! یکی منو بگیره. الانه که بیفتم تو بغلشا. امشب چقدر مهربون شده. خواب نیستم؟ حتی اگرم خواب باشم، دوست ندارم هیچ وقت از خواب بیدار شم. کاش می دونستم تصمیم آروین برای آینده چیه. کاش تکلیفم رو می دونستم. حیف که حس می کردم تا وقتی پیش آروین جا دارم که رامین گم و گور شده. اگه رامین پیداش شه، قطعا منم دیگه هیچ جایی پیش آروین نخواهم داشت. چقدر سخت بود با کسی زندگی کنی که ندونی تا کِی پیششی و تا کِی زنشی! هراس از دست دادت آروین و این زندگی به ظاهر اجباری، داشت نابودم می کرد.

فصل پانزدهم





عجیب بود که تا حالا صداش درنیومده. کم کم داشتم شاخ درمیاوردم. از آروین بعید بود. پیراهن بلند بنفش رنگم رو پوشیده بودم. موهام رو با کش محکم بالای سرم بستم و جلوی موهامم با بامتل، مثل کوهان شتر درست کردم! هر چند زیاد خوشم نمی اومد، اما به صورت گردم خیلی این جوری می اومد! گردنبند نصفه ی قلبم رو که همیشه گردنم بود رو لمس کردم و لبخندی رو لبام نشست. رژ قرمز رنگم رو به لبام مالیدم. عاشق این رنگ بودم. قرمز آتیشی! پیراهنم بلند بود و دو تا بند نازک داشت که حکم آستیناش رو داشت! نسبت به لباسای دیگه ام خیلی پوشیده بود. مانتوی خفاشی و شال آبی رنگ رو پوشیدم و از اتاق اومدم بیرون. آروین رو مبل نشسته بود و داشت روزنامه می خوند. میگم چرا نرفت رو مخم و هی داد نزد که زود باش، دیر باش؛ بگو آقا سرگرم روزنامه خوندن بوده!

romangram.com | @romangram_com