#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_335
وقتی بستنی رو تموم کرد، رو کرد بهم و گفت:
ـ پاشو بریم دیگه!
ـ آروین؟
ـ بله؟
ـ یه کم قدم بزنیم؟
ـ تو امشب خوبی؟ تو این سرما؟ سرما می خوریما.
با التماس نگاش کردم. همش حس می کردم این آخرین شبیه که می تونم از بودن کنار آروین لذت ببرم و واسه همین دوست نداشتم هیچی هیچی از دستش بدم! آروین تسلیم شد و گفت:
ـ اوکی، فقط نیم ساعتا. قبلشم شما لطف می کنی و سویی شرت منو می پوشی که داری میشی آدم یخی!
خندیدم. آروین سویی شرت سرمه ای رنگش رو از تنش درآورد و به سمت من گرفت. سویی شرتش رو پوشیدم. بوی ادکلن همیشگیش رو می داد. با این که زیادی بهم گشاد بود و تو تنم زار می زد، اما از این که وجود آروین رو با پوشیدن سویی شرتش، به وضوح حس می کردم، خیلی حس خوبی داشتم! ادکلن خنک و خوشبوش رو با ذره ذره ی وجودم بو می کردم. زیپ سویی شرت رو تا بالا کشیدم. دستام رو تو جیب سویی شرت فرو کردم. آروینم دستاش رو تو جیب جین توسی رنگش فرو کرده بود. دوشادوش هم راه می رفتیم. یه لحظه هوس کردم بازوش رو بگیرم. یکی از دستام رو از جیب سویی شرت، درآوردم و بازوی بزرگ و ورزشکاری آروین رو گرفتم. آروین که معلوم بود از این حرکتم خیلی خوشش اومده، لبخند زیبایی رو لباش نمایان شد. لبخنداش زیادی جذاب و خوشگل بود. اگه من به جای آروین بودم، همیشه لبخند می زدم تا به جذابیت چهره ام اضافه می شد.
پارک حسابی ساکت بود و فقط صدای جیرجیرِ جیرجیرکا و صدای بوق ماشینایی که تک و توک از کنار خیابون می گذشتن، می رسید.
ـ آروین؟!
ـ هــــوم؟
ـ سردت نیست؟
romangram.com | @romangram_com