#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_334


خودش بی خیال مشغول خوردن شد. منم بی خیال ناز و ادا و کلاس گذاشتن شدم و با ولع شروع کردم به خوردن بستنیم. تموم دندونام از شدت سرما به هم می خورد و صدا می داد. بدجوری هوا سرد بود و من و آروینم به جای این که یه چیز داغ بخوریم تا یه کم گرم شیم، داشتیم بستنی می خوردیم و شدت سرما برام دو برابر شده بود. آروین زودتر از من بستنیش رو تموم کرد اما من هنوزم درگیر بستنی تو دستم بودم. خیلی زیاد بود و نمی تونستم بقیه اش رو بخورم. دست از خوردن کشیدم و گفتم:

ـ آروین؟

آروین نگام کرد و بدون این که بذاره چیزی بگم، خندید و گفت:

ـ اگه بدونی چه شکلی شدی. تموم دماغ و لپات رو وانیلی و شکلاتی کردی! عین دختر بچه های سه ساله شدی! من نمی دونم تو بستنی رو با کجات می خوری!

آروین دستمالی از جیب سویی شرتش بهم داد و منم صورتم رو باهاش پاک کردم.

ـ آروین! من دیگه بقیه اش رو نمی خورم. بندازمش تو سطل آشغال؟

آروین نچ نچی کرد و بستنی رو از دستم گرفت و گفت:

ـ چی چی و می ندازمش تو سطل آشغال؟ من بابتش پول دادما. خودم می خورمش!

بعدشم بلند خندید و بستنیم رو ازم گرفت. می دونستم شوخی می کنه. آروین اصلا پسر خسیسی نبود، خیلیم دست و دل باز و ولخرج بود! به بستنی من نگاه کرد و گفت:

ـ مطمئنم این بستنی بیشتر از مال خودم، بهم می چسبه!

با تعجب نگاش کردم. لباش رو مالید به قسمت بالایی بستنی، اون جایی که من شروع کرده بودم به خوردن بستنی! یه جوری شدم. زبونش رو کشید رو وانیلایی که رو لبش بود و همش رو برد تو دهنش و خورد. وقتی نگاه متعجب و خیره ی منو دید، چشمک نازی بهم زد و گفت:

ـ این جوری نگام نکن جوجو. میام می خورمتا!

آب دهنم رو قورت دادم و نگام رو ارش گرفتم. آروینم بدون هیچ حرفی، مشغول خوردن شد.

romangram.com | @romangram_com