#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_333


خواست حرفش رو کامل کنه که فهمید می خواسته چی بگه و ساکت شد. خنده ام رو قورت دادم. می دونستم می خواد چی بگه. حق با آروین بود. این دقیقا دومین باری بود که این اتفاق میفتاد. آب دهنم رو قورت دادم. چشاش روبروی چشام بود. یه جفت چشم عسلی. نافذ، درشت، سوزنده.

نفسم بند اومده بود. ضربان قلب آروین خیلی تند می زد. دستم رو سینه اش بود و به خوبی تپش قلبش رو حس می کردم. داغ شده بودم! آروین میخ شده بود رو لبام. حرکت چشاش بین لب و چشمم در نوسان بود. خودمم بدم نمی اومد بعد از یه مدت طولانی، دوباره طعمش رو بچشم! چشام رو بستم تا این طوری باهاش همراهی کنم و اجازه رو بهش داده باشم. لباش رو حس کردم که نرم روی لبام حرکت می داد. معلوم بود اونم اندازه ی من تشنه است و می خواد نم نم سیر بشه. آروم و ملایم، می بوسید. خودش رو از روم تا حدودی بلند کرد و دستاش رو پشت گردنم گذاشت. موهام از زیر شالم اومده بود بیرون. بند کلاه سویی شرتش رو که روی شونه هاش افتاده بود رو گرفته بودم و به سمت خودم می کشیدمش! لحظه ی شیرینی بود. همون جور تو خلسه ی شیرینی فرو رفته بودم که خیسی چیزی رو روی صورتم حس کردم. فکر کرم داره بارون میاد. صدای پیر مردی رو شنیدم:

ـ این جا هم خجالت نمی کشید؟! مردم چه بی حیا شدنا. همین شماها هستین که پای جوونای مردم رو از راه به در می کنین دیگه! چه دوره زمونه ای شده ها. دوره ی آخر زمون شده!

آروین مثل فنر از روم بلند شد. چشام رو باز کردم. پیرمردی تقریبا شصت ساله با یه شیلنگ بزرگ وایساده بود بالای سرمون! معلوم بود داشته چمنا رو آب می داده. آخه یکی نیست بهش بگه پدر جان الان ساعت یازده نصف شب چه وقت آب دادن به چمنای پارکه؟ بذار مردم راحت باشن و به کارشون برسن. والا! این کار رو بذار وقتی هوا روشنه. واسه خودت میگم. همچین دختر با فکری هستما. پیرمرده بر و بر زل زده بود به من و آروین و داشت چپ چپ نگامون می کرد. شالم رو کشیدم رو سرم و از رو چمنا بلند شدم. در کمال پررویی بازوی آروین رو گرفتم و گفتم:

ـ بریم عزیزم!

چشای آروین گرد شد. خودمم نمی دونم این همه پررویی رو از کجا آورده بودم، اما اگه خجالت می کشیدم و سرم رو می نداختم پایین، بدتر ضایع بازی می شد. آروین رو کمی هل دادم جلو، تا حرکت کنه. اونم راه افتاد و با هم از جلوی چشمای پیرمرده که بیچاره داشت سکته می کرد، گذشتیم. از پیرمرده به کل دور شده بودیم که دیدم آروین وایساد. منم به تبعیت از آروین وایسادم. پارک خلوت بود و تک و توک توش آدم پیدا می شد. آروین یه دفعه بلند زد زیر خنده! این قدر بلند می خندید که اشک از چشاش می اومد. مات و مبهوت نگاش می کردم تا به منم بگه چشه و چرا این جوری ریسه میره! وقتی خنده اش کم شد، نگام کرد و گفت:

ـ منو بگو فکر می کردم وقتی اون پیرمرده همچین حرفی بهمون زد تو دیگه روت نمیشه از رو چمنا بلند شی و نگاش کنی! چقدر تو پررویی راویس! راست راست جلوی پیرمرده اومده بازوم رو می گیره و میگه بریم عزیزم! تو دیگه کی هستی؟ من یکی از حرکتت جا خورده بودم اساسی. شانس آوردیم پیرمرده سکته نکرد!

وقتی فهمیدم آروین به چی می خندیده، تازه خنده ی من شروع شد. هر دو با هم بلند خندیدم. بعد از چند دقیقه که گذشت رو به آروین گفتم:

ـ هی هی هی! فکر نکن می تونی خرم کنی و یادم رفته که قرار بود بهم بستنی بدیا. حواست باشه ها.

آروین موهام رو که رو پیشونیم ریخته بود رو با دستاش به هم ریخت و گفت:

ـ باشه بابا شکمو.

هر دو به سمت سوپرمارکتی نزدیک پارک رفتیم و آروین دو تا بستنی برجی بزرگ خرید. رو بستنیا پر بود از شکلات و خامه. زیادی ارتفاعش بلند بود. من و آروین روی نیمکتی تو پارک نشستیم. آروین که دید دارم به بستنی تو دستم نگاه می کنم نگام کرد و گفت:

ـ واسه چی تماشاش می کنی؟ بخور دیگه.

romangram.com | @romangram_com