#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_332
زل زدم تو چشاش و گفتم:
ـ مریم راس می گفت که تو لیاقتش رو نداشتی. بهترین کار رو باهات کرد. حقت بود!
تا آروین به خودش بیاد و عصبی بشه، فوری از ماشینش پیاده شدم و با سرعت نور، دوییدم! صدای قدمای تند آروین رو از پشت سرم می شنیدم!
ـ یعنی اگه بگیرمت، خودت رو شهید حساب کنا! حالا پا می ذاری رو دم من دیگه، وایسا راویس.
می خندیدم و می دوییدم. یه دفعه پام پیچ خورد و افتادم پشت پرچینا و روی چمنا ولو شدم. مانتوی سرمه ای رنگم گِلی شد. انگار تازه چمنا رو آب داده بودن. آروین که تازه بهم رسیده بود بالای سرم ایستاد و خندید و گفت:
ـ خوشم میاد خدا تاوان دل شکسته رو زود میده!
بلند خندید.
ـ مرض! همش تقصیر تو بود. ببین چی شدم؟ گِلی شدم.
آروین دستش رو دراز کرد و گفت:
ـ پاشو بریم بستنی بخوریم.
خواستم دستش رو نگیرم و ضایعش کنم، اما یه فکر شیطانی به ذهنم اومد و لبخند موذیانه ای زدم و دستش رو گرفتم. انتظار داشت از جام بلند شم، اما دستش رو محکم کشیدم و اونم که انتظار چنین حرکتی رو ازم نداشت تعادلش رو از دست داد و افتاد روم. دقیقا روم افتاد. از این که پیروز شده بودم بلند خندیدم.
آروین گفت:
ـ این دومین باره که...
romangram.com | @romangram_com