#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_330


صبر کردم تا خنده اش تموم شه. آروین نگام کرد و گفت:

ـ جوری صدام زدی که فکر کردم حالا چه حرف مهمی می خوای بهم بزنی. شکمو! پاشو آماده شو بریم بیرون، بستی برجی بخوریم. منم عجیب هوس بستنی کردم.

مثل بچه ها پریدم بالا و گفتم:

ـ آخ جون بستنی!

ـ آروین؟

ـ هـــــوم؟

ـ بریم پارک؟ بشینیم رو نیمکتا؟

ـ راویس تو حالت خوبه؟ ساعت رو نگاه کردی؟ از یازده گذشته ها! هوا هم خیلی سرده. دیوونه سرما می خوری.

لب و لوچه ام آویزون شد. با ناراحتی گفتم:

ـ اما من هوس کردم بریم رو نیمکتا بشینیم.

با دو انگشتش، دماغم رو کشید و زیر لب گفت:

ـ این طوری لبت رو آویزون نکن. خطری میشما!

نگاش کردم. خندید و گفت:

romangram.com | @romangram_com