#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_329
ـ دومین باره می بینم داری ظرف می شوریا.
ـ دومین بار نه و سومین بار! یه شبم شب تولدم شستم خانوم.
بعدم لبخند پهنی زد و گفت:
ـ چشم مامانم روشن با این پسر بزرگ کردنش! طفلک خبر نداره به جای یه مرد با جذبه، زن کدبانو تریبت کرده.
خندیدم و گفتم:
ـ حالا یه ظرف شستیا! ببین چه کولی بازی درمیاری. چند تا دونه ظرف شستن که این همه ننه من غریبم بازی نداره که.
ـ اِ؟ حالا کارای من شد کولی بازی دیگه؟ باشه نوبت منم میرسه ها.
ـ آروین؟
نگام کرد. یه لحظه ازش خجالت کشیدم. این چشاش تا تهِ ته قلبم رو می سوزوند. نگاه عسلیش چقدر زیبا بود!
آهسته گفتم:
ـ من دلم بستنی برجی می خواد!
یه دفعه آروین پقی زد زیر خنده! بلند بلند می خندید.
ـ مرگ! مگه چی گفتم که این جوری می خندی؟
romangram.com | @romangram_com