#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_328
ـ وای نه! این خیلی بزرگه. خفه میشم.
ـ ادای دخترای لوس و سوسول رو برای من درنیار. هنوزم اون لقمه ی بزرگی که سر صبحونه برای خودت گرفتی و گذاشتی تو دهنت، یادم نرفته! من که یه مَردم مطمئن بودم نمی تونم اون لقمه رو یهویی قورت بدم، اما تو این کار رو کردی، پس دهنت رو باز کن و ناز نکن.
با یادآوری اون روز بلند خندیدم. چقدر سرتق بازی در آورده بودما. خودمم هنوزم مونده بودم که چطوری اون لقمه رو قورتش دادم!
آروینم خندید و گفت:
ـ حالا آ کن!
عین مادرای مهربون باهام حرف می زد. با تصور کردن آروین به جای یه مامان مهربون و دلسوز، خنده ام تبدیل شد به قهقهه! فکر کن آروین با این همه جذبه و مردونگی، چادر سفید گل گلی و دامن بلند بپوشه! موهاشم گیس ببافه و بریزه رو سینه اش! آخ. این قدر خندیدم که اشک از چشام جاری شد. آروینم از خنده من خنده اش گرفته بود. اون املت، خوشمزه ترین املتی بود که تو عمر این بیست و سه سالم خورده بودم. طعمش برای همیشه تو ذهنم موند! بعد از خوردن املت، رو به آروین گفتم:
ـ ظرفا رو جمع کن تا بشورمشون.
نگام کرد و با مهربونی گفت:
ـ از قدیم گفتن کار را که کرد؟ آن که تمام کرد. شما لازم نکرده کاری کنی، برو تو هال خودم ظرفا رو جمع می کنم و
می شورم.
ـ من می خوام پشت باشم.
ـ باشه، هر جور راحتی؛ اما ظرفا با من.
آروین ظرفا رو تو سینک ظرفشویی گذاشت و دستکشای آبی رنگ رو دستش کرد و مشغول شستن ظرفا شد. منم به کابینتایی که کنار آروین بود تکیه دادم، دستم رو زیر چونه ام گذاشتم و غرق نگاه کردنش شدم.
romangram.com | @romangram_com