#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_327


ـ باشه. نونا رو بچین رو اوپن، اون صندلیای پای بلند رو هم بذار جلوی اوپن.

صندلیا رو تا پیش اوپن کشوندم و چند تا نون تافتون و خیار شور و پارچ آب رو روی اوپن چیدم. بالاخره شام آماده شد. آروین ماهیتابه رو روی اوپن گذاشت.

خواستم رو صندلی بشینم که آروین یهویی بغلم کرد و منو گذاشت رو اوپن! با لبخند گفت:

ـ همین جا بشین!

خودشم صندلیش رو جلوی من گذاشت. دقیقا روبروم بود.

ـ بعد من باید خم شم و غذا بخورم؟ این انصافه؟

ـ خودم برات لقمه درست می کنم!

عاشق این کار بودم و یکی از هزار تا آرزوهام این بود که از دست آروین غذا بخورم؛ اما ناز کردم و گفتم:

ـ اِ، دیوونه! مگه من بچه ام؟ خودم می خورم.

ـ من نگفتم بچه ای! اما دوست دارم خودم بهت غذا بدم. مشکلیه؟

ـ نه، اتفاقا خیلیم خوبه. منم تنبل!

آروین لبخند دختر کشی زد و لقمه ی پر ملات و بزرگی برام گرفت و جلوی دهنم گرفت و گفت:

ـ دهنت رو باز کن.

romangram.com | @romangram_com