#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_325


ـ راویسی؟!

چرا این جوری صدام می زد؟! یه جوری می شدم. غرق لذت می شدم!

ـ بله؟!

ـ میشه تا روغن داغ میشه، گوجه فرنگی خرد کنی؟

خواستم اذیتش کنم و بگم نه، اما دلم نیومد. عین گربه ی شرک نگام می کرد، منم که دل رحم! مثل دخترای خوب و حرف گوش کن، نشستم رو صندلی و مشغول خرد کردن گوجه فرنگیا شدم.

ـ برو حال کن که امشب سعادت داری دستپخت آقا آروین رو نوش جان کنی.

ـ اون دفعه که قسمت نشد، دستپختت رو بخورم.

ـ اون دفعه از دستت رفت. کتلتی درست کرده بودم که تا به حال تو عمرت نخورده بودی.

ـ خودتم که نخورده بودیش! صبح که بیدار شدم، دیس کتلت همون جور دست نخورده رو میز مونده بود.

ـ آره خب. منم دیدم اشتها ندارم بی خیالش شدم.

ـ تو که اشتها نداشتی پس چرا شام درست کرده بودی؟

ـ می خواستم با تو شام بخورم! وقتی لج کردی و نیومدی شام بخوری، منم یهو اشتهام کور شد. بدم میاد تنهایی غذا بخورم. حتی اگه بهترین غذای عمرمم باشه بهم نمی چسبه!

زیر لب گفتم:

romangram.com | @romangram_com