#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_321
نه اون اندازه دل دارم، ببینم با کسی باشی، نمی تونم
دارم، می سوزم از وهم تبی که هر دو می گیریم
از این که، هر دومون با هم لب یک تیغ راه می ریم
برای زندگی با تو، ببین من تا کجا میرم
واسه یک روز این رویا، دارم هر روز می میرم! می میرم
آهنگ وصف حال من و آروین بود. آروینم انگار فهمیده بود چون غرق آهنگ بود و بعضی جاهاشم زیر لب تکرار می کرد و رو فرمون ماشین ضرب گرفته بود. به نیم رخ آروین زل زدم. چرا این قدر بهش علاقه داشتم؟ شاید اگه هیچ حسی بهش نداشتم، راحت تر باهاش کنار می اومدم و دیگه ترسی از برگشتن رامین و از دست دادن آروین نداشتم! آروین با نگاش غافلگیرم کرد. وقتی دیدم متوجه نگاه های خیره ی من بهش شده و داره نگام می کنه، فوری سرم رو انداختم پایین و با ناخن دستام بازی کردم. چقدر دوست داشتم بهم بگه جام تو خونه، خالی بوده و دلش برام تنگ شده؛ اما از این بشر بعید بود باب میل من پیش بره. پوفی کشیدم و به خیابون درازی که روبرومون بود خیره شدم.
***
آروین داشت ماشین رو پارک می کرد، منم رفتم داخل خونه. چقدر دلم برای خونه ام تنگ شده بود! چراغا رو روشن کردم. از این که عمه خانوم بهتر شده بود، خوشحال بودم. چقدر تو بیمارستان، گیسو و گلناز شیطنت کردن و صدای رادین رو درآوردن! هلن بغل من بود. دختر ناز و شیطونی بود. قیافه اش بیشتر به غربیا می خورد! منو یاد رونیکا انداخته بود. همون طور ملوس و ناز بود. عمه خانوم تا دو، سه روزی بیمارستان بستری بود و انیس جون می گفت که بعد از مرخص شدن عمه خانوم، قراره مهمونی بزرگی به خاطر خوب شدن عمه خانوم بگیره. به سمت اتاق خواب رفتم. دلم
برای تخت مشترکم با آروین، تنگ شده بود. بوی ادکلن آروین تو فضای اتاق خوابم حس می شد. از امشب باید همین جا بخوابم. بس بود هر چی ازش دور شده بودم! لباسام رو عوض کردم. موهام رو خرگوشی بستم و تاپ و شلوارک سبز کاهویی رنگی پوشیدم. پتوی رو تخت نامرتب و به هم ریخته بود. پتو رو مرتب کردم و از اتاق اومدم بیرون. قیافه ام بامزه شده بود. هر وقت موهام رو خرگوشی می بستم، عین بچه ها می شدم و خودم از قیافه ام خوشم می اومد! به سمت آشپزخونه رفتم. اووف، این جا چه خبر بود؟ زلزله اومده بود؟! سینک ظرفشویی پر بود از ظرفای کثیف و چرب و
romangram.com | @romangram_com