#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_322
چیلی! یه لحظه عُقم گرفت. پسره ی شلخته! ببین تو رو خدا، تو این یه هفته ای که نبودم، خونه، زندگیم رو به چه روزی انداخته ها. در یخچال رو باز کردم. اوه، ماشالا به اشتهاش! محض رضای خدا، یه دونه تخم مرغم توش پیدا نمی شد. انگار با جاروبرقی رفته بودن تو یخچال و هر چی توش بود رو جمع کرده بودن. خالیِ خالی بود. در یخچال رو بستم. رو میز ناهار خوری پر بود از ظرف نصفه، نیمه ی پیتزا و قوطی های ایستک و لیوان یه بار مصرف و نون خشک شده! کلافه شده بودم. این بشر چرا این قدر شکمو بود؟ چرا پس شکم درنمیاورد؟! والا من تا یه لیوان آب خالی هم می خوردم فوری حس می کردم دو کیلو رفته روم. شانس دارن مَردما. زیر لب داشتم غر می زدم که سر و کله ی آروین پیدا شد.
ـ ورودت رو به خونه تبریک میگم!
می خوام تبریک نگی هفتاد سال سیاه. چپ چپ نگاش کردم. لبخند رو لباش بود!
ـ ورودمو به خونه تبریک میگی یا به شغل قبلیم؟ من خونه رو این جوری گذاشتم و رفتم؟ ببین چی کار کردی؟ این همه کوفت کردی خب لااقل جمعشون می کردی! ببین آشپزخونه رو به چه وضعی کشوندی؟
آروین در حالی که می خندید، گفت:
ـ تو که منو می شناسی، تو تنبلی لنگه ندارم! باور کن هر روز با خودم اتمام حجت می کردم که این ظرفا رو جمع کنم،
اما بعدش پشیمون می شدم و می نداختمش یه روز دیگه.
ـ بله دیگه! تا وقتی یکی رو داری که خونه ات رو جمع و جور کنه، دیگه نیازی نیست به خودت زحمت بدی.
با حرص نگاش کردم. ریز خندید. دست به سینه وایساده بود. پیش بند و به کمرم بستم و مشغول شستن ظرفا شدم. به جعبه ی پیتزای رو میز اشاره کردم و گفتم:
ـ ماشاا... می بینم که حسابی تو این یه هفته، به خودت و شکمت رسیدی. خوشم میاد هر بلایی سرت بیاد بازم هوای شکمت رو داری.
بلند خندید و گفت:
ـ بهت که گفته بودم. مردا هوای شکمشون رو همه جوره دارن!
ـ ببخشید اون وقت الان ما چی کوفت کنیم؟ نون و عشق؟ هیچی تو یخچال نیست.
romangram.com | @romangram_com