#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_319


ـ چرا زحمت کشیدین؟

شیرین لبخندی تحویل آروین داد و سینی چای رو به طرف آروین گرفت و گفت:

ـ چه زحمتی؟ بفرمایین.

آروین با لبخند فنجانی از تو سینی برداشت و روی میز عسلی کنارش گذاشت. شیرین سینی رو مقابل من، روی عسلی گذاشت و کنارم نشست. زیر چشمی به آروین نگاه می کردم. داشت با فنجان چاییش بازی می کرد و به گلای فرش زل زده بود. صدای شیرین اومد:

ـ آقا آروین عمتون چطورن؟ بهترن؟

آروین نگاش رو از فرش گرفت و به شیرین زل زد و گفت:

ـ بله خوبه! اتفاقا مزاحم شدم تا با راویس بریم ملاقات عمه.

گفتم:

ـ الان بریم؟

آروین نگام کرد و گفت:

ـ الان اشکالی داره؟ مامان باهام تماس گرفت و گفت همه بیمارستان پیش عمن. دوست نداری بریم، می ذاریم فردا خودمون می ریم.

این طرز حرف زدنش رو چقدر دوست داشتم. از این که حرفم براش مهم بود و بهم توجه کرده بود خوشم اومد و نیشم وا شد!

آهسته گفتم:

romangram.com | @romangram_com