#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_318
ـ آروینه!
نمی دونم چرا تنم لرزید! اسم آروین رو که می شنیدم، تموم بدنم می لرزید. دلم برای دیدنش ضعف می رفت. شال و روی سرم مرتب کردم. خودم از این حرکتم خنده ام گرفته بود. حالا انگار قراره یه مرد غریبه بیاد. شوهرته دیوونه! بعد از چند ثانیه، در باز شد و هیکل مردونه ی آروین تو چهارچوب در ظاهر شد. عزیزم؛ چقدر ناز شده بود! ته ریش به صورتش خیلی می اومد. کم پیش می اومد شیش تیغ کنه! اما این دفعه ته ریشش بیشتر از هر وقت دیگه ای بود و چهره اش رو خیلی دوست داشتنی و مردونه تر نشون می داد. من خودم عاشق چهره های مردونه و جذاب بودم! قیافه های سوسولی رو دوست نداشتم! عاشق ته ریش بودم. با دیدن آروین، لبخند رو لبام نشست. زیر لب گفتم:
ـ کسی چه می داند؟ که من زندگیم را گم کرده ام، در لابلای ته ریش مردانه ات.
این قدر آروم گفتم که فقط خودم شنیدم! شیرین به گرمی مشغول احوالپرسی کردن با آروین شد. آروین با گرمی با شیرین احوالپرسی کرد. عین ماست وا رفته، وایساده بودم وحرفی نمی زدم. بالاخره شیرین نگام کرد و خندید و گفت:
ـ وای این قدر حرف زدم که راویس وقت نکرد حال و احوال کنه!
لبخند کمرنگی زدم. آروینم لبخند رو لباش نشست. چقدر لبخنداش جذاب بود! چقدر دلم برای این نگاه عسلیش، این چهره ی دوست داشتنیش تنگ شده بود! شیرین به بهانه ی ریختن چای، به آشپزخونه رفت. زبونم بند اومده بود. سرم رو انداختم پایین و بهش سلام دادم. رسما خل شده بودم. بیچاره پنج دقیقه است اومده، اون وقت الان بهش سلام می دادم! صدای گرم و مردونه و مهربونش رو شنیدم:
ـ به به! سلام راویس خانوم! خوش می گذره این جا؟
نمی دونم چرا حس کردم دلخوره! ته لحنش ناراحتی موج می زد! خب عوضی، من که منتظر تماست بودم تا بگی بیام خونه! سرم رو بالا گرفتم و گفتم:
ـ به تو انگار بیشتر خوش می گذره!
حرفی نزد. لبخند از رو لباش جمع شد. اَه، راویس بمیری که نمی تونی دو دقیقه جلوی اون زبونت رو بگیری. حرف نزنی کسی نمیگه لالی ها!
خواستم خرابکاریم رو درست کنم و حرف و به جاهای دیگه بکشونم. به مبلی اشاره کردم و گفتم:
ـ بشین!
خودم جلوتر رفتم و رو مبلی نشستم. آروینم دنبالم اومد و روبروم رو یکی از مبلا نشست. کت چرم مشکی رنگی که تنش بود، خیلی به هیکل ورزشکاری و مردونه اش می اومد. موهاش رو طبق عادتش با ژل و واکس مو بالا زده بود. چرا این قدر امروز زیبا به نظرم میاد؟ این قدر دلم براش تنگ شده بود که الان که روبروم نشسته، انگار دارم زیباترین تصویر تو عمرم رو نگام می کنم. هر دومون ساکت بودیم. زل زده بودیم به چشای هم و کلمه ای حرف نمی زدیم! با ورود شیرین به هال، آروین فوری نگاش رو ازم گرفت و به شیرین دوخت و گفت:
romangram.com | @romangram_com