#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_317
ـ باشه.
شیرین رفت. دلم گرفت. حرفای شیرین حقیقت داشته یا خواسته پیاز داغش رو زیاد کنه؟! آروین دلش برای من تنگ شده؟ دست دست می کرده تا بگه می خواد من برگردم خونه؟ نه این امکان نداشت! اگه دلش برام تنگ شده بود، یه زنگ به موبایلم می زد و می گفت برگردم، نه این که زنگ بزنه به شیرین و بگه چون می خواد بره ملاقات عمه خانوم، میاد دنبالم! پوفی کشیدم. این پسره آدم نمی شد! با سشوار موهام رو خشک کردم. لباسام رو مرتب تا کردم و تو چمدونم همشون رو جا دادم. شوق و ذوق زیادی برای دیدن آروین داشتم! با این که دلم می خواست حالش رو بگیرم و باهاش نرم، اما خودمم دلم براش تنگ شده بود و از الان قلبم داشت تو سینه ام تلوپ تلوپ می زد! مانتو و شالم رو پوشیدم و چمدونم رو به هال بردم. شیرین رو مبل نشسته بود و داشت برنامه ی آشپزی ای که از تی وی پخش می شد رو می دید. حالا انگار چقدرم غذاهای جدید و خوب برای آرسام بیچاره درست می کنه که برنامه ی آشپزی هم نگاه می کنه! والا. نگاش افتاد به من و گفت:
ـ آماده شدی؟
ـ آره دیگه. الاناست که آروینم بیاد.
کنار شیرین رو مبل نشستم. یه آقایی داشت تو تی وی خوراک سبزیجات درست می کرد. اسم غذا و مواد اولیه ای که تو غذا داشت به کار می برد رو زیر نویس کرده بودن! هر چی دستش اومده بود ریخته بود تو قابلمه و درش رو بسته بود. فکر کنم فقط دمپایی ابری تو آشپزخونه اش مونده بود که تیکه تیکه اش کنه و بریزه تو قابلمه ی رو گاز! اینم غذا بود آخه؟ مرد و چه به غذا درست کردن؟ والا!
ـ راویس؟!
ـ بله؟
ـ من و آرسام آخر هفته یه مهمونی گرفتیم. به مناسبت به دنیا اومدن رونیکا. به مادر شوهرت و گیسو هم خبر دادم و دعوتشون کردم. پنجشنبه شبه. یادت نره! مهمونی خودمونیه و غریبه دعوت نکردیم. فقط آرسام چند تا از دوستاشم با خانوماشون دعوت کرده.
ـ خوبه! رونیکا کو؟
ـ خوابوندمش. تو اتاقشه.
ـ خاله فداش شه! دلم براش تنگ میشه.
ـ نری حاجی حاجی مکه ها. بابا بیا به خواهرت و بچه اش سر بزن.
خواستم حرفی بزنم که صدای زنگ آیفون، مانع از هر حرفی شد. شیرین از جاش بلند شد و گفت:
romangram.com | @romangram_com