#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_316
جا خوردم. چه عجب! آقا یادش افتاد اسم یه بی نوایی تو صفحه ی دوم شناسنامه اش هست! دست از خشک کردن موهام برداشتم و گفتم:
ـ چی گفت؟!
ـ گفت می خواد بره ملاقات عمه اش، می گفت عمل شده! میاد دنبالت. چمدونت رو جمع کن. بهش گفتم برمی گردی خونه. معلوم بود از پشت تلفن داره دست دست می کنه تا تو رو برگردونه خونه، اما نمی دونست چطوری بگه، منم کارش رو راحت کردم و بهش گفتم دیگه خودم می تونم کارام رو انجام بدم.
ـ آروین دلش برای من تنگ نمیشه که حالا منتظر بهونه هم باشه که منو برگردونه! دیده خیلی ضایعس تنهایی بره ملاقات عمه خانوم، به خاطر همین زنگ زده تا منم باهاش برم، وگرنه عمرا حالا حالاها از من خبر می گرفت!
ـ اما لحن حرف زدنش که این رو نشون نمی داد.
ـ شیرین! من برم تنها می مونی. می خواستم چند روزی دیگه پیشت بمونم!
آره جون خودم! داشتم له له می زدم که برگردم خونه!
شیرین لبخندی زد و گفت:
ـ قربونت برم من! دیگه خودم می تونم کارام رو انجام بدم. تو هم شوهر داری و بهتره بری سر خونه و زندگیت! تو این مدت خیلی زحمتت دادم. مرسی.
رفتم جلو و صورتش رو بوسیدم. رونیکا تو بغل شیرین دست و پا می زد. لپ رونیکا رو هم بوسیدم و گفتم:
ـ حسودیش شد!
شیرین خندید و گفت:
ـ من میرم رونیکا رو بخوابونم. آروین گفت تا یه ساعت دیگه میاد دنبالت. توام بهتره وسایلت رو جمع کنی.
romangram.com | @romangram_com