#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_315


ـ مرسی، سلام برسونین. خداحافظ.

ـ خدانگهدار.

گوشی رو قطع کردم. از این که بعد از یه هفته می تونستم راویس رو ببینم، خیلی خوشحال بودم. باید کارام رو زودتر جمع و جور می کردم تا یه ساعت دیگه خونه ی شیرین باشم. دلم برای اون صورت گرد و مظلوم و اون چشای درشت قهوه ای رنگش، یه ذره شده بود! فکر نمی کردم تا این حد دلم براش تنگ بشه! دستم رو بردم زیر یقه ی تی شرتم و گردنبند نصفه ی قلبم رو لمس کردم و لبخند پهنی رو لبام نشست.





***

راویس





موهام رو با حوله ام داشتم خشک می کردم که شیرین در حالی که رونیکا تو بغلش بود، وارد اتاق شد.

ـ راویس؟

ـ جونم؟!

ـ آروین زنگ زد.

romangram.com | @romangram_com