#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_313


ـ رادین تویی؟ شرکتم. چطور مگه؟

ـ راویس هنوز نیومده خونه؟

ـ نه بابا! انگار بهش خیلی خوش می گذره که خبری از من نمی گیره. یه هفته ای هست خونه ی شیرینه!

ـ بهتر! میام دنبالت با هم بریم عشق و حال!

ـ نه رادین! اصلا حسش نیست. باشه برای یه وقت دیگه!

ـ ای بابا، حالا که راویس نیست و راحتی، بیا بریم بام تهران دیگه.

ـ سرم شلوغه!

دروغ می گفتم. سرم اون قدرام شلوغ نبود، اما می خواستم یه جوری دست به سرش کنم تا بی خیالم بشه! موفقم شدم چون بلافاصله گفت:

ـ باشه، هر جور راحتی. می خواستم یه کم با هم خوش بگذرونیم. هر جور مایلی! خداحافظ.

گوشی رو قطع کردم. متوجه ناراحتی رادین شده بودم اما برام مهم نبود! یه هفته ای می شد خودم رو تو شرکت و تو کارای جورواجور غرق کرده بودم تا کمتر وقت کنم به راویس فکر کنم! خونه هم زیاد نمی رفتم. آخر شبا و گاهی هم ظهرا می رفتم خونه. برام تحمل خونه ی بی راویس خیلی سخت بود! فکر نمی کردم این قدر برام سخت بگذره. همش یه هفته گذشته بود، اما برام خیلی سخت بود! باید یه کاری می کردم تا برش گردونم. مثل این که اون جا خیلی بهش خوش می گذره که حتی یه زنگ بهم نمی زنه تا حالم رو بپرسه! دختره ی بی فکر! اصلا پیش خودش نمیگه این بیچاره ناهار و شام رو چی کار می کنه؟ غذاهایی که برام درست کرده بود و تو یخچال گذاشته بود، تموم شده بود و منم ار بس تخم مرغ خورده بودم می ترسیدم امروز و فردا از تو معده ام چند تا جوجه زرد لپ گلی، بیان بیرون! والا! حوصله ی زنگ زدن به رستوران و سفارش غذا هم اصلا نداشتم! تو تنبلی لنگه نداشتم!

بدون هیچ فکر دیگه ای شماره ی خونه ی شیرین رو گرفتم. دیگه نمی تونستم نبودش رو تحمل کنم! باید مجبورش می کردم برگرده! صدای شیرین تو گوشم پیچید. شانس آوردم خود راویس گوشی رو بر نداشت!

ـ الو؟ بفرمایید؟

ـ الو، سلام شیرین خانوم. آروینم!

romangram.com | @romangram_com