#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_312


ـ بیا بابا خسیس! بچه ات ارزونی خودت!

آرسام با خنده، رونیکا رو ازم گرفت و بغلش کرد و مشغول بازی کردن باهاش شد. شیرین با لحن بامزه ای گفت:

ـ می بینیش تو رو خدا! رونیکا شده هووی من! از دست این راویس نجاتش میدم گیر باباش میفته!

بلند خندیدم و به آرسام که داشت با رونیکا ور می رفت و صدای گریه اش رو درمیاورد زل زدم. بازم یاد آروین افتادم. آروین چه جور بابایی میشه؟! اونم عین آرسام این قدر بچه اش رو می تونه دوست داشته باشه؟! کدوم بچه بابا؟! چرا این قدر خل بازی درمیاوردم؟ من و آروین یه بارم به هم نزدیک نشده بودیم، اون وقت توقع بچه ازش داشتم؟! یه هفته ای میشد نه آروین رو دیده بودم و نه خبری ازش داشتم! بی معرفت حتی یه زنگ خشک و خالی هم نزده بود بپرسه زنده ام یا مُردم! اصلا انگار من براش یه اضافی بیشتر نبودم. از گیسو شنیده بودم که عمه خانوم عمل کرده و چند روزی تو بیمارستان بستریه! باید یه سری بهش می زدم. زشت بود نرم بیمارستان؛ اما تنهایی روم نمی شد برم. دوست داشتم آروین بیاد و با هم بریم. منتظر یه خبر بودم تا آروین ازم بخواد بیام خونه! کم کم حس می کردم باید قید خونه و آروین رو بزنم. دلم براش خیلی تنگ شده بود. با این که عاشق رونیکا شده بودم و شباهت چشاش رو با چشای خودم و به وضوح حس می کردم، اما دلم برای خونه ی خودم و شوهر بداخلاق و دوست داشتنی خودم یه ذره شده بود! تا حالا یه روزم ازش دور نبودم، اما حالا... یه هفته! شیرینم که بهتر شده بود و می تونست خودش کاراش رو انجام بده. آذرم چون میان ترم داشت دو روزی بود که برگشته بود خونشون. تو این یه هفته هر چی فحش خوشگل و جدید یاد گرفته بودم نثار روح پر فیض آروین کرده بودم و حسابی از خجالتش دراومده بودم. باید یه کمی بهش یاد می دادم چه جوری دلش برام تنگ شه و ابراز دلتنگی کنه! خیر سرم زنش بودم!





***





آروین





ـ الو آروین کجایی پسر؟

romangram.com | @romangram_com