#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_311


آهی کشیدم و به تعریف کردنای شیرین و آذر گوش دادم.





***

وای الهی من قربونش برم! چقده نازی تو. عسل خاله! عسل کش دار من! هــــــوم!

لپای تپلش رو بوسیدم. صدای خنده ی آرسام بلند شد.

شیرین با اخم ساختگی رو صورتش گفت:

ـ ای بابا راویس! با این محبتا و قربون صدقه رفتنات من می دونم اولین باری که رونیکا حرف بزنه، به جای مامان میگه خاله!

خندیدم و گفتم:

ـ چقدر تو حسودی مامانش!

آرسام از رو مبل بلند شد و در حالی که به سمتم می اومد، گفت:

ـ والا حسادتم داره دیگه! به آروینم این قدر محبت می کنی؟ یه هفته اس چسبیدی به این فسقل ما و نمی ذاری کسی جز خودت نزدیکش بشه. بدش من ببینم!

آرسام با خنده دستاش رو دراز کرد تا رونیکا رو بدم بهش. به شوخی اخم کردم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com