#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_310
ـ دیدم خوابه، اومدم پایین. اگه بیدار بود که نمی اومدم پیش شماها. شیرین این دختر تو چرا این قدر تنبله؟ چرا این همه می خوابه؟
شیرین لبخند پررنگی زد و گفت:
ـ دیوونه اون همش سه روزشه! نمی تونه که بشینه کنارت، تلویزیون ببینه که.
از این حرف شیرین، من و آذر خندیدیم.
شیرین گفت:
ـ راستی! از آروین چه خبر؟ دیشب زنگ زد به من و آرسام تبریک گفت .آرسام از اولشم از آروین خیلی خوشش اومده بود و مرتب می گفت که مرد خوب و مسئولیت پذیریه و تو رو خوشبخت می کنه.
آروین بدجنس به من خبر نداده بود که شیرین بچه دار شده. آخرش خود شیرین بهم زنگ زده بود و خبر داده بود که برم پیشش؛ وگرنه اگه به آروین بود محال بود بذاره بیام این جا. نمی دونم این همه خودخواهی رو از کجاش میاره!
لبخند کمرنگی زدم و گفتم:
ـ آروینم سرش تو شرکتش گرمه و کم پیش میاد همدیگه رو ببینیم. چند روزی هست که کاراش زیاد شده!
ـ می دونم که شاید راضی نباشه تو چند روزی ازش دور باشی، اما واقعا اگه به بودنت نیاز نداشتم، نمی ذاشتم خونه و زندگیت رو ول کنی و بیای این جا.
هه! خواهر خوش خیال من! خبر نداشت که آروین همون آروین شب عروسیه و هیچ تغییری نکرده. خبر نداشت هنوزم به من به چشم مخرب زندگیش نگاه می کنه. چون نمی تونستم درد دلم رو جلوی آذر بروز بدم به زدن لبخند کم جونی اکتفا کردم. مطمئن بودم آرسام چیزی درمورد اجباری بودن ازدواجم به کسی نگفته و از این بابت خیالم راحت بود! دوست نداشتم همه با نگاه های خاص و کشنده شون بهم زل بزنن. با این که می دونستم من مقصر نبودم و دست از پا خطا نکردم و اون رامین بوده که بهم تجاوز کرده بوده، اما طاقت نگاه های سرزنش بار بقیه رو نداشتم. یه جور خاصی
بهم نگاه می کردن، انگار که من مقصر بودم و خودم خواستم با رامین باشم! یاد یه اس ام اسی که چند وقت پیش مونا برام فرستاده بود، افتادم:
« خدایا، تو دیدی و چیزی نگفتی! اما مردم ندیدن و فریاد زدن! »
romangram.com | @romangram_com