#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_309
ـ من؟!
ـ آره تو! آرسام تا چشاش رو دید گفت عین چشای راویسه! راست میگه. چشای شیرین که عسلیه، آرسامم که چشاش مشکیه. اما چشای رونیکا همرنگ چشای تو قهوه ایه!
از این که بهم شباهت داشت خوشم اومد و الکی الکی تو دلم جا باز کرد. دوباره میخ شدم رو صورت سفید و گرد کوچولوش! بینی کوفته ای بامزه ای داشت! چقدر ریزه میزه بود. مشغول وارسی اجزای صورتش و قربون صدقه رفتنش بودم که صدای آذر رو شنیدم:
ـ تا تو خواهر زاده ی فسقلت رو داری قورت میدی، من میرم پیش شیرین.
خندیدم و گفتم:
ـ حسودی می کنی؟ من سه روزه که این به دنیا اومده، ندیدمش. حق دارم این جوری قربون صدقه اش برم.
ـ نه بابا، حسودی کدومه! همش مال خودت. راحت باش!
آذر با خنده از اتاق رفت بیرون. دوست نداشتم رونیکا خواب باشه. دلم می خواست زودتر از خواب بیدار بشه و چشاش رو ببینم! از این که چشاش شبیه من بود خیلی ذوق کرده بودم. خاله بودن چقدر حال می داد! انگار بچه ی خودم به دنیا اومده بود، خیلی خوشحال بودم و سر از پا نمی شناختم!
یه لحظه رفتم تو فکر. یعنی میشه من و آروینم یه روزی بچه دار شیم و من بچه ی خودم رو بغل کنم؟! به افکار بچگانه ام پوزخندی زدم و با خودم گفتم محاله آروین منو بخواد. محاله دوست داشته باشه از یه دختر دروغگو و فریبکار بچه داشته باشه! چقدر دوست داشتم از آروین بچه داشته باشم. فکر کنم قیافشم شبیه باباش بشه! ای جونم! اون وقت خیلی خوردنی میشه. چشای عسلی، لبای صورتی کمرنگ، ابروهای مشکی و کلفت، پوست سفید. آخ، حتی فکر کردن به بچه ی نداشتمونم، آب دهنم رو راه می نداخت! زیادی خیالبافی کرده بودم. یادم رفته بود که تو زندگی آروین فقط یه مسافر زودگذر بودم! همه چیز موقتی بود. همه چیز!
پوفی کشیدم و از اتاق رونیکا بیرون اومدم. رفتم تو هال. شیرین و آذر کنار هم روی مبل نشسته بودن و گرم تعریف کردن بودن. چقدر رابطه ی من و شیرین کمرنگ شده بود. من به شیرین نزدیک تر بودم یا آذر و مامان آرسام؟ از تولد آروین تا حالا نه شیرین رو دیده بودم نه ازش خبر داشتم. دلم گرفت. روز به روز رابطمون کمرنگ تر می شد.
آذر با دیدنم خندید و گفت:
ـ چه عجب! از خواهر زاده ی فسقلت دل کندی!
رو مبلی نشستم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com