#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_308
ـ فسقل خاله کجاست؟
با دستش و لبخندی که رو لبش بود، به تخت صورتی رنگ گوشه ی اتاق اشاره کرده و گفت:
ـ اون جاست. خوابیده!
به سمت تخت صورتی رفتم. اتاقش رو چقدر خوشگل تزیین کرده بودن! رنگ کاغذ دیواریاش صورتی کمرنگ بود. کلی عروسکای رنگارنگ به دیوار اتاقش آویزون کرده بودن. کمد و تختش صورتی پررنگ بود. چراغ اتاقش مدل عروسکی بود و نور ضعیفی داشت. خرس بزرگی با لباس آبی کنار تختش بود. قربونش برم من! نزدیکش شدم.
ـ ای جـــــونم! چقده نازه این!
مثل فرشته ها خوابیده بود. خم شدم و صورت سفید و کوچولوش رو آروم بوسیدم. انگشتای کوچولوی دستش خیلی ظریف بود. غضروفای دستش معلوم بود. دوست داشتم درسته قورتش بدم. موهای بوری داشت و لپاش قرمز شده بود. پوست دستش خیلی نازک و لطیف بود. دستای کوچولوش رو تو دستم گرفتم و آروم نازش کردم.
ـ وای آذر! این وروجک چقده ناسه. به شیرین رفته ها. آرسام که اصلا ناز نیست!
آذر خندید و به شوخی گفت:
ـ اوی اوی، استپ خانومی! آرسام داداشمه ها. خیلیم نازه! به داداش من رفته.
خندیدم و گفتم:
ـ مرد که ناز نمی شه! نه خیرم به شیرین رفته. وای چرا این قدر کوشولوئه؟ عسیسم. دستاش رو نگاه. وای خدا کی بیدار میشه من چشاش رو ببینم؟
ـ همه میگن چشاش همرنگ چشای توئه!
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com