#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_307
ـ آذر برده بخوابونتش!
ـ آذرم این جاست؟!
ـ آره.، مامان آرسام دیروز رفت خونه شون. خیلی تو این چند روز کمک کرد؛ اما خب دیگه روم نمی شد بهش بگم کارام رو انجام بده. دیروز بهش گفتم تو قراره بیای و ازش خواستم دیگه بره. اونم دیروز رفت و آذر پیشم موند تا حواسش پیش بچه ام باشه!
آذر خواهر کوچیکه ی آرسام بود. نوزده سالش بود و تازه دانشگاه قبول شده بود. دختر خوب و مهربونی بود.
ـ راستی! به بابا خبر دادی؟
ـ من که روم نشد بهش خبر بدم اما آرسام دیروز باهاش تماس گرفت و بهش گفت. بابا خیلی خوشحال شد و به من و آرسام تبریک گفت. می گفت نمی تونه فعلا بیاد تهران و سرش بدجوری تو شیراز شلوغه؛ اما قول داد هر وقت که بتونه، تو اولین فرصت بیاد تهران.
ـ اسم این فسقل خاله رو چی گذاشتین حالا؟
ـ والا تموم سختیاش مال من بود، اما باباش براش اسم انتخاب کرد.
خندیدم و گفتم:
ـ چه فرقی داره حالا! اسمش چیه؟
ـ رونیکا. دو روز پیش آرسام رفت شناسنامه اش رو گرفت.
ـ چه اسم نازی! عزیزم. دلم برای دیدنش ضعف میره.
قبل از این که واکنش شیرین رو ببینم، به سمت اتاقی که شیرین و آرسام برای بچه شون درست کرده بودن، رفتم. در اتاق باز بود. داخل شدم. آذر بالای تخت نوزادی صورتی رنگی وایساده بود. با دیدن من نزدیکم شد و بغلم کرد. منم با گرمی باهاش احوالپرسی کردم.
romangram.com | @romangram_com