#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_306


راننده لبخند چندش آوری بهم زد و پاش رو گذاشت رو پدال گاز و ماشینش از تو کوچه خارج شد. پوفی کشیدم. خدا ازت نگذره آروین! ببین به چه روزی منو انداختی. با این که دلم برای دیدن اولین خواهرزاده ام داشت غنج می رفت اما اصلا دلم نمی خواست از آروین دور باشم! با این که هنوزم بابت اون قضیه ی مریم و سیلی ای که بهم زده بود از دستش دلخور بودم، اما همین که برام توضیح داده بود، با این که مجبور نبود، برام یه دنیا ارزش داشت! این قدر تو لحنش صداقت موج می زد که مطمئن بودم کلمه ای بهم دروغ نگفته و همین باعث می شد که دلخوریم از یادم بره. خوب بلد بود چطور از دلم دربیاره و با زبونش منو آروم کنه! همین که می دونستم مریم دیگه هیچ جایگاهی تو زندگی آروین نداره، خیلی خوشحالم کرده بود! هر چند بازم ازش جدا می خوابیدم و تو اتاق آروین جا خوش کرده بودم! به خیال خودم می خواستم تنبیهش کنم اما خداییش به من که تو این چند هفته جدایی، خیلی سخت گذشته بود. آروین رو نمی دونم! الان آروین داره چی کار می کنه؟! با حرص پوزخندی زدم و به خودم گفتم:

ـ خب معلومه دیگه. لم داده رو مبل جلوی کاناپه و داره تخمه می شکنه و فوتبال می بینه! امشبم که به قول خودش، بازی حساس بین رئال و بارسا بود! این فوتبال کوفتی چی از جون زندگی ماها می خواست؟! والا. پسره ی بیشعـــــور عین خیالشم نیست که من خونه نیستم، اون وقت من ابله هنوز نرفته، دلم برای گند دماغیا و بد اخلاقیاش تنگ شده بود! خدایا چرا این قدر بدبختم من! اصلا چرا براش غذا درست کردم؟ چرا؟ اون که قدر منو نمی دونه، حالا هی خودم رو بکشم براش، خودشیرینی کنم که چی بشه؟ همین جور که داشتم خودم رو لعنت می کردم، دم در خونه ی شیرین وایسادم و دکمه ی اف اف رو فشار دادم. بعد از چند ثانیه، صدای بی رمق شیرین به گوشم رسید.

ـ کیه؟

ـ شیرین باز کن. راویسم!

ـ اِ ،راویس اومدی؟ بیا تو.

در با صدای تیکی باز شد و منم با چمدون سنگینم داخل شدم. اوف چقدر سنگین بودا! من که همش چند دست لباس و مسواک و چند تا خرت و پرت دیگه توش پر کرده بودم، پس چرا این قدر سنگین بود؟! حالا خوبه کل خونه رو انبار نزده بودم! شیرین رو مبل نشسته بود. رنگ و روش حسابی پریده بود! با این که شکمش یه کمی بزرگ مونده بود اما شونه ها و قسمت بالایی بدنش خیلی لاغر و ضعیف به نظر می رسید! نذاشتم از رو مبل بلند شه و خودم رو بهش رسوندم و صورتش رو بوسیدم و بغلش کردم.

رو بهش گفتم:

ـ خوبی خواهری جونم؟ الهی قربونت بشم من! چقدر لاغر شدی تو؟

با حال نزار و صدای ضعیفش گفت:

ـ بهترم! خوش اومدی. چرا این قدر دیر بی معرفت؟! نمیگی من تو این شهر فقط تو رو دارم!

از دستش دلخور بودم! اون باید از من که خواهر کوچیکترش بودم، خبر بگیره! هوای شیرین رو شوهر و خونواده ی شوهرش حسابی داشتن و نمی ذاشتن یه ذره هم احساس تنهایی و غریبی کنه، اما من چی؟ کی هوام رو داشت؟! با این که دلم پُر بود اما نخواستم گله و شکایت کنم. دستاش رو گرفتم و گفتم:

ـ قربونت برم من! ببخشید باور کن خواستم زودتر بیام اما یه سری مشکلاتی برام پیش اومد که واقعا نتونستم بیام. راستی شیرین، عزیز خاله کجاست؟!

شیرین لبخند محوی زد و گفت:

romangram.com | @romangram_com