#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_305


از فکر و خیال اومدم بیرون. بوی سوخته می اومد. مگه چی رو گاز بود؟ یه دفعه مثل فنر از رو تخت پریدم. وای غذا سوخت!





***

راویس





بغض داشت خفه ام می کرد. پسره ی لندهور! خجالت نکشید اصلا؟ چطور تونست عین ماست لم بده رو مبل و بذاره من برم؟ تازه ازم خدافظیم نکرد! یعنی این قدر براش بی اهمیت بودم؟ منتظر یه کلام بودم. به شیرین زنگ می زدم و با غرور می گفتم آروین نمی ذاره بیام و بگه خواهر شوهرش بیاد پیشش! کلی هم ذوق می کردم که آروین خواسته بمونم پیشش! این که بهم بگه براش موندنم مهمه، یه دنیا می ارزید!

اگه اسم بی خاصیتم رو صدا می کرد و بعدش لال مونی می گرفت هم می موندم! اما هیچی نگفت. هیچی! زل زده تو چشام و میگه کِی برمی گردی!

پسره ی عوضی! اصلا دیگه نمی خوام پام رو تو اون خونه ی نکبتی بذارم، زوره؟! برگردم که مثل کلفت ازم کار بکشی و آخرشم هیچی به هیچی! اصلا میرم می میرم تا از شرم خلاص شی! نکبت! چقدر از دستش حرص خوردم!

بالاخره راننده جلوی خونه ی شیرین نگه داشت.

ـ خواهرم رسیدیم!

با اون چشای هیز وزغیش به من می گفت: « خواهرم! » آخه یکی نیست بهش بگه مرتیکه ی خر، کجای من می خوره که خواهر تو باشم؟! چلغوز! اوه اوه، خیلی بی ادب شده بودما. این قدر از دست آروین عصبی بودم که می خواستم دق دلیم رو سر این مرتیکه دربیارم. فوری پولش رو دادم تا زودتر بره گورش رو گم کنه و اون قدر با چشاش منو نخوره!

romangram.com | @romangram_com