#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_304
با بغض گفت:
ـ نمی دونم! شیرین دست تنهاست. یه مدت میرم پیشش باشم. کمکش کنم.
سرم ذو تکون دادم. زل زد بهم! منتظر بود! می خواست ازش بخوام نره. این رو تو چشاش می دیدم. با این که سر قضیه ی مریم هنوزم ازم دلخور بود اما نرم تر شده بود و دیگه بهم بی تفاوت نبود. از دلش در آورده بودم! دیگه نگاهاش سرد نبود. نگرانی و توجه رو تو چشاش و رفتاراش می خوندم! شده بود همون راویس قبلی! ازش بخوام نره؟! بگم بمونه پیشم؟ بگم دوست دارم پیشم باشه؟ اصلا دوسم داره؟ نکنه فقط بهم عادت کرده و براش مهم نیست که پیشم باشه یا نه؟ چرا تا حالا بهم نگفته حسش بهم چیه؟ من چقدر پرروام! من اول باید بگم یا راویس؟ مهمه که کی اول بگه؟
کاش شیرین بچه دار نمی شد و راویسم مجبور نمی شد چند روزی بره پیشش تا کمکش کنه! الان چه وقت به دنیا اومدن بچه ی شیرین بود؟ به خودم که نمی تونستم دروغ بگم. دوست نداشتم ازش دور باشم! راویس همیشه در دسترسم بود و وقتی به این فکر می کردم که می خواد چند روزی ازم دور باشه، کلافه می شدم!
با صدای به هم کوبیده شدن در ورودی به خودم اومدم. پس راویس کو؟ رفت؟! نگام رو در بسته ثابت شد. حتی
ازش خدافظی هم نکردم. از خدافظی کردن بیزار بودم. مخصوصا با راویس! طاقت نداشتم به خدا بسپارمش! راویس فقط مال من بود. از الان که می دیدم کنارم نیست، کلافه بودنم رو حس می کردم. پس اگه رامین پیدا میشد، باید چی کار می کردم؟ یه چیزی انگار رفته تو چشام! چقدر بغض دارم. نه، نه آروین! مرد که گریه نمی کنه! حتی اگه بدترین بلاها هم سرش بیاد، گریه نمی کنه. نمی شکنه! خونسرده. بی تفاوته!
بغضم رو هر جور بود قورت دادم و به سمت آشپزخونه رفتم. به سمت یخچال رفتم. پر غذا بود. قابلمه های کوچیک و بزرگ! چقدر برام غذا درست کرده! آخ راویس تو چقدر مهربونی لعنتی! کاش مهربون نبودی. کاش توام مثل مریم، بلد بودی چطوری دل بشکونی! قابلمه ی چلو مرغ رو از تو یخچال درآوردم و گذاشتمش رو گاز تا گرم شه. به سمت اتاق خواب رفتم. هر چند دو هفته ای می شد راویس ازم جدا می خوابید اما بوی تنش رو تو اتاق حس می کردم! شاید دیوونه شده بودم. مگه تن یه دختر بو میده؟ پس چرا راویسِ من تنش بوی خوب میده؟ راویسِ من؟! راویس مال من بود؟ نه، نبود. اگر دیر بجنبم برای همیشه از دستش میدم! اما این جوری و این مدلی دوست ندارم مال من شه! تا وقتی همه به چشم یه گناهکار و مجرم بهم نگاه می کنن دوست ندارم به راویس بفهمونم که عاشقشم! باید اول این تهمت رو از رو خودم پاک می کردم بعد می رفتم سراغ عشق و عاشقی! خسته شده بودم از نگاه های دیگران! وقتی یاد نگاه های غضب آلود باباش میفتادم، واقعا می شکستم! اون کار راویس باعث شده بود دشمنام شاد بشن و پشتم صفحه بذارن و به گناهای نکرده ی دیگه هم متهم بشم! تا یه ماه بعد از اون اتفاق، جرئت نداشتم با کسی هم کلام شم! به خاطر همینم بود که دور تموم رفیقای چندین ساله ام رو خط کشیدم. با هیچکس جز رادین رابطه ای نداشتم!
تی شرتم رو از تنم درآوردم و یه شلوار گرمکن پوشیدم. کشوی میز توالت رو باز کردم تا شونه رو پیدا کنم و یه کم موهام رو مرتب کنم. خیلی تو هم رفته بود و پریشون ریخته بود رو پیشونیم. داشتم دنبال شونه می گشتم که حس کردم یه چیزی لای چند تا دستمال کاغذی پنهون شده. این دیگه چی بود؟ دستمال کاغذیا رو کنار زدم و قاب عکس خودم رو لابلای دستمالا دیدم. جا خوردم! قاب عکس من این جا چی کار می کرد؟ این که الان باید رو پاتختیم تو اتاقم باشه! راویس چرا همچین کاری کرده؟ این قدر از برخورد من نگران بوده که قایمش کرده؟ خاک تو سرت پسر! ببین چی کارش کردی که بیچاره از ترسش، عکست رو لای دستمال کاغذی، قایم کرده! یه لحظه از خودم بدم اومد. یعنی من این قدر بد بودم؟!
لبخند تلخی رو لبام نشست. از این که عکسم براش مهم بوده و قایمش کرده تو کشوی میز توالتش،خوشم اومد. این نشون می داد براش مهمم! چند دفعه ی دیگه باید از این جور چیزا می دیدم تا مطمئن شم راویس دوسم داره؟ این کافی نبود برام؟ چرا من کاری نمی کردم که بفهمه دوسش دارم؟ من که تو سفر شمال خودم رو کشتم تا بفهمه بهش بی احساس نیستم! یه لحظه رفتم تو فکر! از کی فهمیدم دوسش دارم؟ از سفر شمال؟
نه، نه، انگار اولین جرقه زودتر زده شده بود! تو عروسی مریم! آره تو عروسی مریم تازه زیبایی های راویس به چشمم اومد. قبل از اون به راویس به چشم یه دختر زشت و پررو و لجباز نگاه می کردم، نه بیشتر! دختری که خودش رو چسبونده بود به زندگیم، عین بختک! اما حالا... کاش تا آخر عمرم عین بختک به زندگیم می چسبید! چقدر راویس دوست داشتنی بود. تو عروسی مریم چقدر اذیتش کرده بودم! وقتی یاد حرص خوردناش میفتادم، خنده ام می گرفت. وقتی بهش گفته بودم تو دیگه دختر نیستی مطمئن بودم که اگه جرئتش رو داشت با دندوناش خرخره ام رو می جویید! چقدر از این جمله متنفر بود!
از یادآوری اون صحنه و اخمای در هم رفته ی راویس، عین دیوونه ها بلند بلند خندیدم. اون وقتا برای درآوردن لج راویس هر کاری می کردم. دوست داشتم از زندگیم بره بیرون! فکر می کردم زندگیم رو جهنم کرده! اما حالا چی؟ دوست داشتم بره؟ نه، قطعا نه! تازه می فهمم که زندگیم رو راویس پر از شادی و انرژی کرده! خیلی وقت بود که تو زندگیم ذره ای عشق و محبت و خنده دیده نمی شد؛ اما با اومدن راویس زندگیم از یکنواختی بیرون اومد! حتی وقتی با مریم بودم هم این قدر احساس آرامش نمی کردم. هر چند راویس انتخابم نبود و به اجبار وارد زندگیم شده بود اما حالا می فهمیدم که این اجبار، یه دختر دوست داشتنی و مهربون رو وارد زندگیم کرده بود. اگه این اجبار لعنتی رو از زندیگم فاکتور می گرفتم خیلی خوب می شد!
قاب عکس رو لای همون دستمال کاغذیا گذاشتم و در کِشو رو بستم! رو تخت دراز کشیدم. راویس کجایی که ببینی حتی وقتی نیستی هم تموم فکر و حواسم پیش توئه؟! چقدر دوست داشتم الان این جا بود و تو آغوشم محکم بغلش می کردم! چقدر حضورش بهم آرامش می داد. وقتی برای اولین بار تو بغلم آرومش کردم، به خودمم آرامش عجیبی منتقل شده بود! هیچ وقت اون شب رو یادم نمیره. اولین بار بود به راویس، به چشم یه دروغگو نگاه نمی کردم. نصفه شبی وقتی از خواب پریدم و رفتم تو اتاقی که توش خوابیده بود، دیدم داره می لرزه. خیلی می لرزید. تند تند نفس می کشید. دونه های درشت عرق رو روی پیشونیش می دیدم! برای اولین بار اون جا بود که تو آغوشم گرفتمش. مثل بچه گنجشک شده بود. تو بغلم آروم شد. چقدر اون لحظه حس خوبی داشتم. انگار یادم رفته بود راویس کیه و چه بلایی سرم آورده و با آبرو و غرورم بازی کرده! فقط به این فکر می کردم که باید آرومش کنم. حتی فردای همون روزم با کمال پررویی آرزو می کردم که کاش دوباره کابوس ببینه و منم عین سوپرمن برم بالای سرش و بازم طعم آغوش دلچسب و گرمش رو بچشم! انگار خودم بیشتر به آغوشش و آرامشی که بهم تزریق میکرد، نیاز داشتم!
شایدم اولین جرقه همون شب، نزدیک راویس زده شد! چقدر عروسی مریم حرص خورد. اون شب برای اولین بار بود که زیبایی راویس مسحورم کرد. واقعا زیبا بود! شاید از مریم خوشگل تر نبود اما اون شب، عجیب جلوی چشام می درخشید و این درخشش اصلا به نفعم نبود. آخرشم کار دستم داد و نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و اذیتش کردم. هر چند جلوی خودم رو گرفتم و تا یه حدی جلو رفتم! دوست نداشتم به راویس با اون اوضاع فجیع روحیش نزدیک شم. دوست داشتم حداقل تو رابطه ی اولمون، اجبار نقشی نداشته باشه! دوست داشتم تو این یه مورد « اجبار » حذف شه!
romangram.com | @romangram_com