#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_303


انگار آروم شده بود. دوست داشت حرف بزنم. دستاش رو تو دستام گرفتم و تو چشای قهوه ای رنگش که حالا نمناک شده بود زل زدم و گفتم:

ـ اون جوری که تو فکر می کنی نیست. داری جلو جلو قضاوت می کنی. همون طوری که بقیه سر قضیه ی تجاوز بهت، درموردم قضاوت کردن. اما تو مثل اونا نباش. تو حرفام رو گوش کن، بعد اگه قانع نشدی و فکر کردی دارم بهت دروغ میگم هر قضاوتی کنی رو قبول می کنم! بی چون و چرا. من اگه بخوام دوباره با مریم باشم، اون قدری ناقص العقل نشدم که مریم رو بیارم تو شرکتم و تو اتاق کارم و جلوی منشی و همکارام باهاش باشم. من مریم رو از تو زندگیم حذفش کردم. همون موقعی که تو لباس عروس با لبای خندون کنار آریا دیدمش، حذفش کردم! تو فقط یه صحنه از من و مریم دیدی و داری برای خودت اون صحنه ی چند ثانیه ای رو تعبیر می کنی و قضاوت می کنی! یه بار ازم پرسیدی مریم چرا اومده بود شرکت؟ پرسیدی راویس؟ پرسیدی و جواب سر بالا بهت دادم؟ چرا به جای یه سؤال ساده، الان یه هفته است زندگیمون رو جهنم کردی و خودت رو این قدر عذاب دادی؟ ارزشش رو داشت؟ مریم اومده بود شرکتم تا ازم بخواد کمکش کنم. می گفت آریا داره ورشکست میشه و اگه پولی که لازم داره رو بهش ندم، کمتر از یه ماه، میفته گوشه ی زندون. می تونست این پول رو از باباش بگیره اما بابای مریم زیادی پول دوسته و اگه ببینه آریا داره ورشکست میشه نه تنها یه پاپاسی جلوش نمی ندازه، همون لحظه هم طلاق مریم رو ازش می گیره. به خاطر همین اومده بود سراغ من! بابای آریا نصفش رو داده بود و برای نصف دیگه اش از من کمک می خواست. منم کمکش کردم. نه به خاطر مریم یا این که زمانی دوسش داشتم، نه، به خاطر این که فکر نکنه بازم دارم بهش فکر می کنم و چون ازش دلگیرم نمی خوام کمکش کنم. به خاطر این که بهش ثابت کنم جایی تو زندگیم نداره بهش پول رو دادم. به خاطر این که مطمئن بشه

دیگه بهش فکر نمی کنم! موضوع فقط همین بود! اون روزم که مریم رو تو بغلم دیدی، باور کن همه چی یهویی اتفاق افتاد. این قدر یهویی بود که نتونستم از خودم واکنشی نشون بدم. من مریم رو بغل نکرده بودم. حتی دستامم دورش حلقه نزده بودم. دستام کنار پهلوم بود. تو شوک بودم. مریم یهویی اومده بود تو بغلم و من هاج و واج به این فکر می کردم که چرا این کار رو کرده! بعدم فوری ازش جدا شدم. می تونی از خود مریم بپرسی و اگه حرفام رو باور نداری شماره اش رو می گیرم و خودت ازش بپرس. اون قدری ازم متنفر شده که راستش رو میگه و محاله ازم طرفداری کنه!

من بهش دلداری دادم بی انصاف؟! یه کلمه ازم شنیدی و پیش خودت آسمون ریسمون بافتی؟ من فقط بهش گفتم گریه نکنه، همین! منم آدمم و وقتی می بینم کسی جلوم اشک می ریزه، ناراحت میشم. ربطی هم به این نداره که طرف نامزدم بوده یا معشوقه ی چند ماهم بوده! من اون روز با مریم فقط مثل یه غریبه رفتار کردم و هیچ عشق و احساسی بهش تو خودم ندیدم! خیلی زود قضاوت کردی راویس! قبل از این که بهم بفهمونی چرا داری مجازاتم می کنی، حکم رو صادر کردی! من و مریم خیلی وقته هیچ نسبتی با هم نداریم. اون آریا رو دوست داره و به من فکر نمی کنه. منم هیچ میلی بهش ندارم. بابت اون سیلی ای که بهت زدمم، خب... ببین راویس! بدم میاد دست می ذاری رو نقطه ضعف آدم! من رو اون کلمه حساسم و اگه بازم اون رو از دهنت بشنوم...

دیگه حرفم رو ادامه ندادم. راویس سکوت کرده بود. با تعجب و چشای خوشگلش خیره شده بود بهم! داشت به حرفام فکر می کرد. سبک شده بودم. کاش زودتر ازم می پرسید چرا مریم اومده شرکتم و منم همه چیز رو بهش می گفتم. ببین تو رو خدا دختره ی دیوانه، چه جوری الکی الکی یه هفته رو برامون زهر کرده بودا. بدون این که منتظر بمونم تا حرفی بزنه، از جام بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون. دوست داشتم تنهاش بذارم تا خوب فکر کنه! رو کاناپه دراز کشیدم و سرم رو رو کوسن گذاشتم. از این که بهم حساسیت نشون می داد، لبخند رو لبام نشست. چشام رو روی هم گذاشتم و راحت خوابم برد.





***

نگاش کردم. دوست نداشتم بره! الان چه وقت رفتن بود! بهش وابسته شده بودم و به نبودنش فکر نکرده بودم! نگاش رو ازم دزدید و دسته ی چمدون کوچیکش رو گرفت و گفت:

ـ من دیگه میرم! برات تو یخچال غذای چند روزت رو گذاشتم. اما فکر کنم تا سه، چهار روز غذا داشته باشی. نری غذاهای مونده بخریا! فست فود نخور اصلا. اگرم می خواستی غذای بیرون بخوری، زنگ بزن به چلوکبابی سر کوچه و از اون جا غذا بگیر. غذاش مطمئنه!

چقدر نگرانم بود! پس چرا داشت می رفت؟! صداش بغض داشت. می لرزید! حس کردم یه چیزی تو گلومه. نمی تونستم قورتش بدم! داشت خفه ام می کرد. کاش منصرف می شد! چرا لال شده بودم؟ چرا جلوش رو نمی گرفتم؟! چرا ازش نمی خواستم نره؟ انگار خودشم تردید داشت برای رفتن. این پا و اون پا کردنش رو خیلی خوب حس می کردم. دوست نداشت بره. این رو تو چشای خوشگلش می دیدم! آب دهنم رو قورت دادم و گفت:

ـ کی برمی گردی؟

برق اشک رو تو چشاش می دیدم. از حرفم خوشش نیومد. خودمم خوشم نیومد. چرا نمی تونستم بهش بگم دوسش دارم و دوست ندارم بره؟! با کی لج کرده بودم؟ دوست نداشتم تا وقتی انگ یه تجاوزگر رومه، بهش ابراز علاقه کنم! انگار باهاش لج کرده بودم! دلم می خواست هر وقت این تهمت از رو اسمم کنار رفت، بهش بگم چقدر بهش علاقه دارم! رنگ سبز خیلی بهش می اومد. شال سبزش رو مرتب کرد. انگار هنوزم امید داشت که جلوش رو بگیرم و نذارم بره.

romangram.com | @romangram_com