#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_302


راویس پوزخندی زد و گفت:

ـ فکر می کردی از خیانتت بویی نمی برم، نه؟ فکر می کردی خیلی زرنگی آقای مهرزاد؟ لیاقت نداشتی برات ناهار بیارم. اگه ازم بپرسن کدوم حماقت تو زندگیت رو دلت می خواد پاک کنی، حتما اون روزی رو که برات ناهار آوردم و پاک می کردم. انتظار نداشتی ببینمت نه؟ انتظار نداشتی مریم رو تو بغلت ببینم و پی به عوضی بودنت ببرم، نه؟ بازی با من و احساساتم بهت کیف داده بود؟ داشتی لذت می بردی؟ زدم تو حالت؟

ـ وایسا، وایسا ببینم. تند نرو لطفا! فقط جواب سؤال منو بده. چه جوری داخل اتاق منو دیدی؟!

ـ اون منشیه رفت و منم از فرصت استفاده کردم و در اتاقت رو تا نصفه باز کردم و از لای در داخل اتاقت رو دید زدم تا مهمون ویژه ی شوهرم رو ببینم.

پوزخند رو لبش بدجوری رو مخم بود.

ـ و دیدمش! مهمون ویژه اش رو دیدم! معشوقه ی قبلیش بود! تو بغلش بود! حالم به هم می خوره که خودت رو می زنی به نفهمی! چی رو داری پنهون می کنی؟ از کی داری پنهونش می کنی؟ از کسی که با چشاش تو و مریم رو تو بغل هم دیده؟ یه کاری کردی مرد باش و پای کارت وایسا. من خودم با چشام دیدم که مریم تو بغلت بود و تو بهش گفتی که گریه نکنه. دیدم که دلداریش دادی.

انگار می خواست حرف بزنه. تازه زبونش باز شده بود و داشت از تموم ناراحتیا و دلخوریاش می گفت. می خواستم هر چی تو این یه هفته تو دلش جمع کرده رو بریزه بیرون و سبک شه و بعد از خودم دفاع کنم. دوست نداشتم چیزی تو دل کوچولوش بمونه!

ـ باورم نمیشه تو و مریم بازیم داده باشین. باورم نمی شه! مریم که اون قدر آریا رو دوست داشت، چطوری حاضر شد دوباره با تو باشه؟! تو چطوری راضی شدی با کسی که با احساسات نداشته ات بازی کرده، بمونی؟ من و آریا کجای بازی کثیف تو و مریم بودیم؟! چرا زندگی دو نفر رو خراب کردی لعنتی؟! صبر می کردی تا بی گناهیت ثابت می شد و بعد با خیال راحت می رفتی پیش معشوقه ات! این قدر برات سخت بود؟ می ذاشتی اسم من از تو شناسنامه ات دربیاد بیرون، بعد می رفتی پی هوسات و عشق قبلیت! دوتا دوتا؟ کجای دنیا انصافه؟ کجا انصافه که مریم تو آغوشی آروم شه که چند ماه پناهگاه من بوده؟ کجاش انصافه لعنتی؟! تو بگو آروین؟ تو حق منی یا حق مریمی؟ چرا باید اون طوری مریم رو بغل کنی؟!

اشکاش مثل دونه های درشت مروارید از چشای معصومش می ریخت رو گونه هاش. چقدر دلم می خواست بگیرمش تو بغلم و بهش بگم این آغوشم فقط مال خودشه! چقدر دلم می خواست راویسی رو که داشت مثل بچه گنجشک جلوم می لرزید رو بغل کنم و بگم چقدر دوسش دارم و یه تار موش رو به صد تا عین مریم نمیدم؛ اما وقتش نبود! اول باید بی گناهیم رو ثابت می کردم. باید می فهمید داره درموردم اشتباه فکر می کنه! دوست داشتم فقط راویس حرف بزنه. دوست داشتم بازم از احساسش بهم بگه. صداش رو دوست داشتم. حساسیتای دخترونه اش رو روی خودم دوست داشتم و بهم انرژی می داد. از این که می دیدم براش مهمم و دوست داره فقط خودش تو بغلم باشه، عین پسر بچه ها ذوق کرده بودم.

راویس وقتی سکوت کش دارم رو دید عصبی شد. اشکاش رو با پشت دستش پاک کرد و با صدای لرزانی گفت:

ـ چرا لال شدی؟ اصلا حرفی داری که بزنی و از خودت دفاع کنی؟ ازت شکایت می کنم عوضی.

با دستای کوچیک و ظریفش می کوبید رو سینه ام. می خواستم بذارم سبک شه. یه لحظه حس کردم دستاش درد گرفته. به خودم و دردی که رو سینه ام حس می کردم، فکر نمی کردم. الان فقط راویس مهم بود! فقط راویس! آروم مچ دستای کوچولوش رو گرفتم تو دستم و زیر گوشش گفتم:

ـ آروم باش. آروم باش راویس! بذار برات توضیح بدم. بذار منم از خودم دفاع کنم.

romangram.com | @romangram_com