#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_301
ـ چرا این قدر بد دهن شدی تو؟ چه مرگته؟!
ـ من همینم که می بینی. توام بهتره گمشی بری بیرون. مرد بودنت رو خوب نشون دادی. خیالت راحت. فهمیدم مَردی. حالام برو!
برق گردنبند قلب نصفه ای که به گردنش آویزون بود، توجهم رو جلب کرد .لبخندی رو لبام نشست. نمی دونم چرا وقتی گردنبند رو تو گردنش می دیدم خوشحال می شدم و حس خوبی بهم دست می داد! انگار این گردنبندا برام حکم مالکیت راویس رو داشت و دلم نمی خواست یه لحظه هم از گردنش درش بیاره. دستم رو بردم زیر یقه ی تی شرتم و قلب نصفه ی فلزی گردنم رو لمش کردم. لبخندم پررنگ تر شد.
راویس وقتی لبخند رو لبم و دید عصبی تر شد و داد زد:
ـ به چی میخندی عوضی؟ هان؟ به منی که جلوت این جوری له شدم؟! آره؟ بخند. خنده هم داره. بخند آقای مهرزاد! اما یه روزی نوبت منم میشه که به حال زارت قهقهه بزنم!
می دونستم از دستم چقدر عصبیه و باید براش توضیح می دادم! نزدیکش شدم و مچ دستش رو گرفتم. عصبی شد و خواست دستش رو از تو دستم جدا کنه، که نذاشتم و مچش رو محکم فشار دادم و با اون یکی دستم چند تا دستمال از تو جعبه ی دستمال کاغذی رو میز توالت، برداشتم و محکم رو دماغش فشار دادم. سرش رو بالا گرفتم. هیچی نمی گفت. انگار از کارم تعجب کرده بود. یاد روزی افتادم که آرایشش رو کمرنگ کرده بودم و بازم راویس همون جوری ساکت بهم زل زده بود. بعد از چند دقیقه که خون دماغش بند اومده بود دستمالا رو از رو دماغش برداشتم و انداختمشون تو سطل آشغال. کنار لبش قرمز شده بود. دستم رو بردم تا کنار لبش رو پاک کنم که با خشم سرش رو کشید عقب و گفت:
ـ به من دست نزن عوضی!
دیگه خیلی داشت پررو می شد. با خشم داد زدم:
ـ هوی، هوا برت نداره ها! تا یه کم نازت رو می کشم واسه من شاخ نشو! میگم بهت مریم چی کارم داشت اما نه به خاطر این که درموردم متوجه اشتباهت بشی، می گم به خاطر این که این مسخره بازیا رو تموم کنی. مریم اومده بود تا ازم تشکر کنه. اون قدر باهاش بد حرف زدم که با بغض رفت. منم دسته گلش رو پرت کردم تو جوب آب! واسه...
راویس نذاشت حرف بزنم. پوزخندی زد و گفت:
ـ چرا فکر می کنی با هالو طرفی؟ هان؟ به خاطر کدوم کارت اومده ازت تشکر کنه؟ آها، یادم نبود بغلش کرده بودی! حتما به خاطر این اومده بوده با دسته گل ازت تشکر کنه، نه؟! دیگه چه قولی بهش دادی؟ که راویس رو طلاق میدم و میام می گیرمت؟ مریم نمی دونه یه دست و یه پای ناقابلت مهریه ی منه؟ نمی دونه اگه بخواد با تو باشه، باید قید یه دست و یه پای عشقش رو بزنه؟ آریا رو چطوری ول کرده و دوباره اومده سراغ تو؟ مگه اون همه قُپی نیومد که عاشق آریاست و می میره براش؟ چی شد پس؟ همش دروغ بود؟ نقشه بود؟ تو برای مریم هیچی نیستی بیچاره! توام یه بازیچه ای مثل آریا ازت استفادهاش رو می کنه و بعدم مثل یه تیکه آشغال می ندازتت دور!
از کجا فهمیده بود مریم تو بغلم بوده؟ پس اون روز... اون روز تو شرکت مریم رو تو بغلم دیده! پس به خاطر همینه که این قدر از اون روز داغونه! اووف، من چرا زودتر نفهمیدم درد راویس چیه؟ چرا نفهمیدم؟ این قدر ذهنم درگیر پیدا کردن دلیل بچه بازیاش بود که به ذهنمم نمی رسید که راویس من و مریم رو با هم دیده!
ـ تو من و مریم رو چه جوری با هم دیدی؟ کِی ما رو دیدی؟
romangram.com | @romangram_com