#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_300
ـ صدات رو برای من نبر بالا ببینم! تو چه مرگته راویس؟ هان؟ چرا الان یه هفته اس زندگی رو برای هر دومون زهر کردی؟!
پوزخندی زد و گفت:
ـ هه! ببین کی داره از زهر شدن این زندگی کوفتی شکایت می کنه! تو که باید به این زندگی زهرماری عادت کرده باشی! تو چرا ناراحتی؟ تو که داری با دمت گردو می شکونی. تو از چی داری می سوزی؟ تو که خاطرخواهات دست به سینه جلوی در خونه ات با دسته گل میان دیدنت.. تو که با ازدواج کردنت بازم محدودیتی تو زندگیت نداری. پس از چی دلگیری؟!
ـ آروم آروم! پیاده شو با هم بریم. کدوم خاطرخواهام؟! تو از هیچی خبر نداری پس یه طرفه نرو به قاضی! برای منم الکی آتیشی نشو که من به وقتش، از تو آتیشی ترم! بین من و مریم خیلی وقته که دیگه چیزی نیست!
ـ ببین آقای زرنگ! اگه خودم رو بی خیال نشون میدم، دلیلی نداره فکر کنی احمق و نفهمم! این از شعور بالامه که به روت نمیارم. درسته من و تو هیچ نسبتی به جز اون اسمایی که رفته تو شناسنامه ی هم نداریم، اما کاش یه جو معرفت و شعور تو وجودت پیدا می شد و می فهمیدی که وقتی زن داری و اسمت رو کسیه، دیگه حق نداری لاشی بازیای گذشته ات رو تکرار کنی!
نفهمیدم چی شد که دستم رو بردم بالا و با شدت زدم تو صورتش! این قدر محکم کوبیدم تو صورتش که حس کردم استخوونای دستم خرد شد. از دماغ راویس خون غلیظ و قرمزی راه گرفت. راویس با چشایی پر از اشک زل زده بود تو چشام. دستش رو جلوی دماغش گرفت و تموم نفرتی که تو قلبش بود رو تو چشاش جمع کرد و گفت:
ـ حالم ازت بهم می خوره آروین! ازت متنفرم عوضی!
بعدم با سرعت از جلوی چشام دور شد و رفت تو اتاق خواب. از دست خودم کلافه بودم. نباید به این سرعت کنترلم رو از دست می دادم و می زدم تو صورتش؛ اما راویس همیشه دست می ذاشت رو نقطه ضعفم! داشت یه طرفه می رفت به قاضی و بهم تهمت زده بود. باید باهاش حرف بزنم. باید براش توضیح بدم. دلم نمی خواست فکر کنه عوضیم و دارم دورش می زنم. باید بفهمه داره اشتباه می کنه. مطمئن بودم سر امروز، دیدن مریم نبوده و هر چی هست عمیق تر از این حرفاست. امروز مریم رو دید و زبونش باز شد.
دستم رو پشت گردنم گذاشتم و پوفی کشیدم. یه کم که حالم بهتر شد به سمت اتاق خواب رفتم و در رو باز کردم. راویس رو صندلی روبروی میز توالتش نشسته بود و چند تا دستمال کاغذی رو محکم داشت رو دماغش فشار می داد. با نفرت زل زد بهم و گفت:
ـ گمشو بیرون!
چشاش خیس از اشک بود. چقدر قیافه اش مظلوم شده بود! دلم براش ضعف می رفت. وقتی دید مثل مجسمه زل زدم به صورتش، با خشم صداش رو برد بالا و گفت:
ـ نشنیدی چی گفتم؟! گفتم گمشو بیرون.
ببین خودت نمی ذاری باهات نرم برخورد کنما!
romangram.com | @romangram_com