#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_299


ـ این مال توئه!

جا خوردم! گل برای چی؟ اونم جلوی راویس؟ به چه حقی داره این کار رو می کنه؟ می خواد چی کار کنه؟ صدای غضب آلود راویس منو از هر فکری جدا کرد.

ـ آروین جان! دست مریم جون خسته شد. دسته گل رو ازش بگیر.

نگاش کردم. از چشای درشت قهوه ای رنگش، خشم می بارید! راویس با یه ببخشید کوتاه از جلوی من و مریم رد شد و وارد خونه شد.

به مریم زل زدم. هنوزم دستش جلوم دراز بود. دسته گل رو ازش گرفتم و با خشم گفتم:

ـ دیگه این ورا پیدات نشه، باشه؟ لازم به تشکر و این حرفام نیست. من خودم خواستم به آریا کمک کنم. بچسب به زندگیت و از یاد ببر یه زمانی آروین نامی تو زندگیت بوده. دیگه نمی خوام حتی اتفاقی، جلوم سبز شی. فهمیدی؟!

مریم با تعجب زل زده بود به لبام. حلقه ی اشک رو تو چشاش می دیدم؛ اما اون لحظه این قدر از دستش عصبی بودم که فقط به این فکر می کردم که زودتر از جلوی چشام بره گم شه! بدون این که حرفی بزنه سرش رو انداخت پایین و ازم دور شد. دسته گل رو با خشم، تو جوب آبی که جلوی در خونه بود پرت کردم و سوار ماشین شدم و ماشین رو تو پارکینگ، پارک کردم. دوست نداشتم راویس درمورد من و مریم فکرای بد کنه! دوست نداشتم فکر کنه چشمم هنوزم دنبال مریمه! به طرف در ورودی خونه رفتم و داخل شدم.

راویس رو کاناپه ی روبروی تی وی نشسته بود. تی وی روشن بود و میخ شده بود رو تی وی! مانتو شلوارش تنش بود و معلوم بود این قدر عصبیه که حتی لباساشم عوض نکرده! عادتاش رو دیگه از حفظ بودم. وقتایی که خیلی عصبی می شد، هیچ کاری انجام نمی داد و حتی به خودش زحمت نمی داد لباسای بیرونش رو دربیاره. با پاش رو زمین ضرب گرفته بود.

ـ راویس؟!

جوابم رو نداد. صدای تی وی رو بلند کرد. صدای تی وی رو مخم بود! به سمتش رفتم و گفتم:

ـ صداش رو کم کن ببینم!

محل نذاشت. ریموت تی وی رو با یه حرکت از دستش قاپیدم و تی وی رو خاموش کردم و ریموت رو پرت کردم رو مبل. راویس که انگار منتظر یه جرقه بود تا شعله ور شه، از رو مبل بلند شد. روبروم، سینه به سینه ام وایساد و با حرص گفت:

ـ چرا خاموشش کردی؟ هان؟ حتما بازم می خوای بگی خونه ی خودته و هر غلطی دوست داشته باشی انجام میدی. آره؟ من غلام حلقه به گوش تو نیستم که هر دستوری دادی، فوری اطاعت کنم. آقای مهرزاد! مامان جونت بهت یاد نداده، با زنت چه جوری برخورد کنی؟

romangram.com | @romangram_com