#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_293
عمه ملوک چند روز دیگه عمل داشت و بیمارستان بستری بود. همه رفته بودیم دیدنش. راویس کنار عمه خانوم نشسته بود و با مهربونی نگاش می کرد و دستای عمه ملوک رو آهسته نوازش می کرد! راویس بدجور خوشگل شده بود. شال سفید به موهای عسلی و رنگ پوستش خیلی می اومد. هر چند من پوست برنزه خیلی دوست داشتم و اگه مطمئن بودم راویس جبهه گیری نمی کنه بهش می گفتم بره سولاریوم و پوستش رو برنزه کنه! تازگیا خیلی روی راویس زوم می کردما! از من بعید بود! من رو مریمی که اون قدر لوند بود این قدر میخ نمی شدم!
هلن تو بغل گیسو بود و ویکی هم طرف دیگه ی عمه ملوک نشسته بود و با محبت به عمه نگاه می کرد. ویکی خیلی عوض شده بود. لاغر و کشیده تر شده بود. مثل قبل دیگه خونسرد و بی احساس نبود، همه جوره هوای عمه ملوک رو داشت. رادین کنارم وایساده بود و داشت با گوشیش ور می رفت. کلا زیاد حرف نمی زد و همیشه سرش تو لاک خودش بود! با این که خیلی جدی و مغرور بود اما گیسو عاشقش بود. دوست داشتم راویس هم مثل گیسو که عاشق رادین بود، عاشقم باشه! گیسو هلاک رادین بود. من مونده بودم رادین اگه یه ذره با احساس تر و با محبت تر بود، گیسو چی کار می کرد!
از اون شب لعنتی تا امروز که نزدیک یه هفته ای می گذره، راویس جای خوابش رو ازم جدا کرده و تو اتاق من می خوابه. هنوزم نمی دونستم چه اتفاقی افتاده که راویس این طوری می کنه! مغزم قفل کرده بود و چیزی به ذهنم نمی رسید. پولی که آریا خواسته بود رو بهش داده بودم و نصفشم از باباش گرفته بود و خلاصه به هر نحوی بود خودش رو نجات داده بود. اونم تو کارخونه اش منو سهام دار کرده بود، هر چند من راضی نبودم اما اونم بالاخره غرور داشت و دوست نداشت این پول رو به عنوان صدقه از من قبول کنه. هر چند من فقط بابت این پول رو بهش دادم که دیگه مریم دور و بر زندگیم پیداش نشه و فکر نکنه بازم دارم بهش فکر می کنم و هنوزم تو زندگیم جایی براش دارم! آریا پسر خوب و مسئولیت پذیری بود و مطمئن بودم از سر مریمم زیاد بود!
صدای عمه ملوک منو از افکارم جدا کرد.
ـ آروین جان! خیلی مواظب راویس باشیا.
به دنبال این حرف عمه، نگام رو صورت رنگ پریده و بی رمق راویس ثابت موند. تو این چند روزه خیلی رنگ و روش پریده بود و زیاد غذا نمی خورد! از این که نمی دونستم قضیه چیه و راویس داره برای چی این جوری خودخوری می کنه، کلافه بودم! راویس دختری نبود که این طوری بهم بی محلی کنه. اون کلی از من نیش و کنایه و طعنه شنیده بود اما زیاد بهم سردی نکرده بود و هر دفعه، حتی شده با زبون درازش جوابم رو می داد؛ اما جواب می داد و بی محلی تو کارش نبود، اما حالا... خیلی کم حرف می زد و اصلا محلم نمی ذاشت!
ـ آروین! شنیدی چی گفتم؟ حواست کجاست پسر؟
از فکر اومدم بیرون و سرم رو تکون دادم و رو به عمه ملوک گفتم:
ـ شنیدم چی گفتین. خیالتون راحت!
راویس پوزخندی بهم زد و روش رو ازم برگردوند. حرصم گرفت. دستام رو مشت کردم تا از شدت خشمم کم شه. یه تلقین بیشتر نبود. هر وقت زیادی حرص می خوردم و عصبی می شدم به خودم تلقین می کردم که اگه دستم رو مشت کنم بهتر میشم و آبی میشه رو آتیش خشمم! آخر سر زبونش رو از حلقومش می کشیدم بیرون تا بگه چه مرگشه!
romangram.com | @romangram_com