#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_290


***

در ورودی و براش باز کردم. بی هیچ حرفی، آروم آروم از کنارم گذشت و رو مبل نشست. از وقتی به هوش اومده بود تا الان که با هم اومدیم خونه، هیچ حرفی نزده بود و منم منتظر بودم تا خودش بگه چی شده! نمی خواستم سر به سرش بذارم. حالش زیاد خوب نبود و چشاش بی رمق و خسته به نظر می رسید. سوییچ ماشین رو پرت کردم رو اپن و کت اسپورتم رو از تنم درآوردم و رو مبل انداختم. خیلی خسته بودم. راویس رو مبل نشسته بود و سرش پایین بود. معلوم بود خیلی ناراحته. حس کردم می خواد یه چیزی بهم بگه. دوست داشتم حرف بزنه.

ـ بهتری؟!

نگاه پر از خشمش رو بهم دوخت و با حرص گفت:

ـ به تو مربوط نیست!

از این جبهه گیریش و لحن حرف زدنش خیلی بدم اومد. چرا این طوری حرف می زد؟ اخمام رفت تو هم.

ـ این چه طرز حرف زدنه؟!

روش رو ازم برگردوند و به پارکتای کف هال زل زد. نخواستم الکی باهاش کل کل کنم و یه جنگ اعصاب دیگه راه بندازم، واسه همین بی خیال بد قلقیش شدم و رفتم تو آشپزخونه.

ـ برای شام چی داریم؟ می خوام بهت افتخار بدم و امشب خودم شام درست کنم. دستپختم هر چی باشه از دستپخت تو بهتره!

می خواستم یه کمی از این حال و هوا بیاد بیرون. صدای کوبیده شدن در اتاق به گوشم رسید. از آشپزخونه اومدم بیرون. راویس نبود. رفته بود تو اتاق خواب و در رو محکم بسته بود. این دختره امشب نرمال نیستا! به سمت آشپزخونه برگشتم و مایه ی کتلت رو از تو یخچال بیرون آوردم و مشغول سرخ کردنشون شدم. کم و بیش بلد بودم غذا درست کنم البته نه خیلی حرفه ای. غذاهای ساده، در حد نیمرو و املت و کتلت! تو دوران دانشجویی زیاد غذا درست می کردم. با رفیقام تو خوابگاه غذا زیاد درست می کردیم. هر چند یه بار که املت درست کرده بودم فرداش هممون یه هفته بیمارستان بستری بودیم! مثل این که تخم مرغاش فاسد بود. چقدرم از درس افتادیم. لبخند رو لبام نشست. چه روزایی بود!

کتلتا رو آماده کردم و چون زیاد اهل تزیین و این حرفا نبودم چند تا گوجه فرنگی رو به صورت کاملا نامنظم، با ضخامت کلفت و نازک، کنار کتلتا چیدم! بابا اصن من نمی دونم این تزیین کردن غذا چه فایده ای داره! همش آخرش میره تو این معده ی بی صاحاب و نیازی به این همه هزینه و تزیین و این حرفا که نیست! اصلا من نمی دونم چرا راویس تا یه غذای ساده هم درست می کنه کلی میز و می چینه و شمع و گل و پروانه می چینه رو میز! این کارا لازمه؟ خب قبول دارم خیلی فضا شاعرانه میشه اما اگه اون شمع و گل و پروانه نباشه، غذا از گلوی آدم پایین نمی ره؟! این همه ناز

و ادا داره یه غذا خوردن ساده؟ بی خیال بحث فلسفی و مغز مبارکم شدم و به سمت اتاق خواب رفتم تا راویس رو صدا کنم بیاد شام. تنهایی بهم کیف نمی داد. چند تقه ای به در زدم. صدایی نشنیدم! دستگیره ی در رو آروم پایین کشیدم و در با صدای « جیر » باز شد. راویس رو تخت دراز کشیده بود. نزدیکش شدم. چشاش باز بود.

ـ راویس؟!

romangram.com | @romangram_com