#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_289


دستام رو زیر چونه م گذاشتم و زل زدم تو صورتش! دوست نداشتم مریض ببینمش. تا حالا این حس رو به هیچ دختری نداشتم، حتی مریم! راویس برای این حسایی که تازه تازه داشتم تو خودم می دیدم، اولین بود! این اولین بودنش رو خیلی دوست داشتم! حتی با این که هیچ رابطه ای بین من و راویس نبود، اما یه کشش عجیب غریبی، منو به سمتش می کشوند! نمی تونستم بهش بی تفاوت باشم! با این که خیلی جلوی خودم رو می گرفتم تا نذارم از احساساتم بویی ببره اما گاهی وقتا وافعا نمی تونستم جلوی دلم رو بگیرم! دوست نداشتم عاشق دختری باشم که گذشته و آینده ی منو نابود کرده. دوست نداشتم دلم رو به کسی ببازم که باعث شده کلی حرف و حدیث پشتم باشه و کلی تحقیر و تهمت و بشنوم و دم نزنم! راویس درست دست گذاشته بود رو غرور و شخصیتم و به خاطر همین نم یتونستم عشقم رو بهش بروز بدم! واقعا من عاشقش بودم؟! اگه عاشقش بودم چرا به خودم زحمت نمی دادم بهش

بگم می خوامش؟! شاید چون همیشه کنارم بوده، نمی خواستم عشقم رو بهش نشون بدم! دلیلی نداشت بهش بفهمونم که دوسش دارم! وقتی همیشه کنارم بود، وقتی همیشه حضورش رو کنارم حس می کردم، چرا الکی باید به خودم زحمت می دادم که بهش بگم عاشقش شدم!

راویس با من بود، حتی اگه بهش نمی گفتم دوسش دارم! پوفی کشیدم. این چند ماهی که گذشت، خیلی فشار روم بود. از هر طرفی فشار بهم وارد می شد! خیلی طعنه و کنایه بارم کردن و منم چون چیزی نداشتم که از خودم دفاع کنم، لال مونی گرفته بودم! بارها تهمتی که بهم زده بودن رو انکار کردم، اما کسی باور نکرد! همه چیز بر علیه من بود و متاسفانه هیچ شاهدیم نداشتم تا بتونم حرفام رو اثبات کنم. دلیل اونا برای این که منو متهم بدونن، جور شده بود! من و با راویس دیده بودن. اونم در حالی که راویس بدون لباس رو تختی بود که ملافه اش خونی بود! من هیچ دلیل محکمه پسندی نداشتم تا بی گناهیم رو ثابت کنم! هنوزم وقتی یاد اون شب لعنتی میفتادم بدنم می لرزید! راویس چقدر حالش بد بود! اشکاش به پهنای صورتش می ریخت رو گونه اش! من حسابی جا خورده بودم! باورم نمی شد رامین این قدر رذل باشه! رفاقتی باهاش نداشتم و فقط به خاطر دوستم رفته بودم تو اون پارتی مسخره! اما رامین رو دیده بودم! اون شب زیادی مست کرده بود. حالم از این تیپ آدما به هم می خورد. گلاره رو ندیده بودم. یعنی اون قدری دختر اون جا بود که گلاره توشون گم بود! راویس مرتب داد می زد و فحش می داد. هنوزم صداهاش تو گوشم بود! سعی کردم آرومش کنم. سعی کردم بغلش کنم و نذارم دیگه گریه کنه! نمی دونم چرا این قدر برام مهم شده بود! اصلا من چرا موندم پیشش؟ پیش دختری که با اون وضع رو تخت افتاده بود و داشت بلند بلند زار می زد؟! خودمم نمی دونم چه مرگم شده بود که جرئت کردم برم نزدیکش!

وقتی صدای آژیر ماشین پلیس رو شنیدم قبل این که به خودم بیام و از اتاق برم بیرون، پلیسا ریختن تو اتاق و... نتونستم از خودم دفاع کنم! راویس بی معرفتم هر حرفی زد بر علیه من بود! منو متهم معرفی کرد! منو جای رامین عوضی و لاشی، به همه معرفی کرد! آخ چقدر نگاهای بابام نیش دار شده بود! چقدر زخم زبون بهم زد. به منی که تا این سن، دست از پا خطا نکرده بودم. برام سخت بود. درد داشت وقتی تا حالا هیچ خلافی نکرده بودم حالا

یه باره، یه شبه، بشم متجاوز! همه چیز یه دفعه ای اتفاق افتاد. چقدر بابای راویس باهام بد حرف زد! زیر سیلی ها و مشت لگداش مونده بودم و از خودم دفاعی نکردم! می خواستم بذارم خشمش رو این جوری خالی کنه! با این که مقصر نبودم اما می خواستم زخم دلش رو این جوری تسکین بده! بابام هیچ حرکتی نکرد تا منو از زیر مشت و لگدای بابای راویس نجات بده. سرشو گرفته بود پایین! خم شدن شونه هاش رو می دیدم. پیرش کرده بودم؛ اما به خاطر کدوم گناهم؟ گناه نکرده ام؟ رادین چقدر سعی کرد بابای راویس رو ازم جدا کنه، چقدر رادین و بابای راویس به هم فحش دادن و همدیگه رو زدن! مامان بیچاره ام! هنوزم وقتی یاد نگاهای معصوم و اشکای بی صداش میفتم، قلبم درد می گیره. من چی کشیدم؟! راویس چی کشید؟! اما مگه من مقصر رنج کشیدنای راویس بودم؟! اون رامین عوضی باید تقاص پس می داد! وای به حالش اگه پیداش بشه! دمار از روزگارش در میارم!

من دوست داشتم رامین برگرده؟ اگه برمی گشت دیگه راویس رو نخواهم داشت! نمی خواستم به نبودن راویس و برگشتن رامین فکر کنم! الان مهمه که راویس پیشمه! کاش یه جور دیگه باهاش آشنا می شدم! کاش بالای این زندگی کوفتیمون اسم « اجبار » به چشم نمی خورد! شاید اگه راویس بهم تحمیل نمی شد خودم یه روزی اگه می دیدمش انتخابش می کردم! وقتی دل مریم پیش من نبود، مطمئن بودم که صد در صد مریم مال من نمی شد. مریم بالاخره با برگشتن آریا، به یه بهونه ای می رفت و اون دست راویس نبود! من مریم رو می خواستم به زور به دست بیارم. زندگیم با مریمم می شد عین همین زندگی ای که الان توشم. فقط یه خوبی این زندگیم داشت اونم این بود که حداقلش تو زندگی با راویس هیچ پسری جز من نیست که همیشه بترسم راویس ممکنه بهم خیانت کنه؛ اما تو زندگی با مریم، همیشه باید از سایه ی آریا می ترسیدم و زندگیم زهر می شد!

مریم از اولشم مال من نبود. فکر می کردم وقتی آریا بره آمریکا، مریم دیگه مال من میشه، اما اشتباه می کردم! مریم حتی وقتایی که با من بود هم مدام از آریا حرف می زد! تا بهش می گفتم من از این رنگ خوشم میاد فوری می گفت که آریا فلان رنگ رو دوست داره و همین حرفش می شد دعوای یه هفتمون! مریم به درد من نمی خورد! از این که می دیدم زنم نشد و رفت پیش عشقش خوشحال بودم! نمی دونم باید از راویس و ازدواج اجباریمون تشکر کنم؟ یا این که بندازمش پای تقدیر و شانس خوبم؟

من و مریم هیچ وقت با هم مثل زوجای جوون و عاشق دور و برمون نبودیم! همیشه با هم دعوا داشتیم و هر روز یه جنگ اعصابی برامون پیش می اومد! از مریم خاطره ی خوبی نداشتم که بخواد تو ذهنم بمونه. همش قهر بود و لجبازی! اما از راویس... هر چند اولاش سایه ی هم رو با تیر می زدیم و منم حاضر نبودم ریختش رو ببینم اما حالا، شدیدا بهش وابسته شده بودم. نمی دونم اسمش رو می شد « عشق » گذاشت یا نه؛ اما انگار من بیشتر به راویس عادت کرده بودم! یه وابستگی ویژه که به مریم نداشتم! خیلی عذابم داده بود و نمی تونستم راحت از اون همه سختی ای که کشیدم بگذرم و عاشقش بشم! شایدم عاشقشم و دارم به خودم تلقین می کنم که فقط بهش عادت کردم؛ اما هر چی بود فعلا واقعا سردرگم بودم و تکلیف خودم رو با راویس نمی دونستم! هنوزم داد و هوارای بابا و گریه های مامان و نگاه های دیگران تو ذهنم بود و کابوس هر شبم بود. راویس با من بد کرد. خیلی بد کرد! دوست نداشتم این مدلی وارد زندگیم شه! اجباری که تو زندگیمون بود رو دوست نداشتم!

دوباره یاد قرمه سبزی امروز افتادم. واقعا خوشمزه بود. جدا از لجبازیا و یه دنده بازیاش، به وقتش مهربون می شدا. لبخندی رو لبم نشست. به راویس زل زدم و زیر لب گفتم:

ـ کله شق!





***

romangram.com | @romangram_com