#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_288


هیچ صدایی نیومد. پس راویس کجا بود؟ هوا تاریک شده بود. امکان نداشت بدون این که بهم خبر نده، جایی بره! اولین کاری که به ذهنم رسید این بود که چراغا رو روشن کنم. به سمت کلید لامپای تو هال رفتم و چراغا رو روشن کردم. جسم نحیف و لاغر راویس رو روی مبل دیدم. جا خوردم!

خوابیده بود؟ چرا این جا خوابیده؟ نزدیکش شدم. تموم لباساش خیس بود! این چرا این مدلی شده؟ می دونستم بارون اومده اما مگه راویس بیرون بوده؟ اگه بلافاصله بعد این که ناهار رو برام آورده اومده باشه خونه که دیگه به بارون نمی خورده! چند بار تکونش دادم و اسمش رو صدا زدم اما هیچ تکونی نخورد. دستم رو گذاشتم رو پیشونیش! اووف، داشت تو تب می سوخت! جا خوردم! چه غلطی کنم حالا؟ فوری شالش رو روی سرش مرتب کردم و بدون این که به فکر این باشم که لباساش رو عوض کنم، یکی از دستام رو از زیر پاهاش محکم گرفتم و دست دیگمم بردم زیر کمرش و

بلندش کردم.

بدنش حیلی نحیف بود و سنگینیش رو اصلا حس نمی کردم. سبک بود مثل پر! سرش رو سینه ام بود. از داغیش منم داغ شده بودم! تبش خیلی بالا بود. لباساش خیس بود و لباس منم خیس شده بود، اما من تموم حواسم پیش این بود که زودتر ببرمش بیمارستان. به سمت ماشین رفتم. در ماشین رو با زحمت و سختی، باز کردم و راویس رو آروم رو صندلی جلوی ماشین گذاشتم و در رو بستم. دوست نداشتم این شکلی و با این حال ببینمش. دوست داشتم همیشه پررو و لجباز بمونه و منم مدام سر به سرش بذارم و لجش رو دربیارم!

فوری پشت فرمون نشستم و ماشین رو راه انداختم. هر از گاهی بدنش می لرزید و چند بارم هذیون می گفت و صداهای مبهم و گنگی ازش می شنیدم. کلافه بودم. تند می روندم تا زودتر برسونمش بیمارستان. چند تا چراغ قرمزم رد کردم. بالاخره رسیدیم بیمارستان. بغلش کردم و بردمش داخل. دو تا پرستار جوون با دیدنم نزدیکم شدن و کمک کردن و راویس رو روی تختی خوابوندم. دکتر اومد بالای سرش. معاینه اش کرد و گفت:

ـ سرما خورده. لباساشم که خیسه! چند ساعت زیر بارون مونده؟

چی باید جوابش رو می دادم؟! از کجا باید می دونستم که چند ساعت زیر بارون مونده؟

گفتم:

ـ وقتی اومدم خونه دیدم افتاده رو مبل. خبر ندارم چی شده!

دکتر یه جور خاصی نگام کرد. خیلی دلم می خواست بزنم فکش رو بیارم پایین. خب مردک سر کار بودم. تو مگه الان این جایی می دونی زنت تو خونه تو چه حالیه؟ دکتر با خونسردی گفت:

ـ خوب میشه! نگران نباشید. براش دارو می نویسم برین تهیه کنین. دو تا آمپول داره که الان براش تزریق می کنن. یه سرمم براش نوشتم که وقتی سرمش تموم شه می تونین ببرینش خونه.

دکتر کاغذ سفید مربع شکلی رو به دستم داد و رفت. رفتم از داروخونه داروهاش رو گرفتم و به پرستاری که بالای سر راویس بود دادم. پرستاره سرمی به دست راویس زد و از اتاق خارج شد. چرا این جوری شد؟ اصلا چرا تو بارون مونده؟! مثل کودکی معصوم خوابیده بود! رنگ صورتش حسابی پریده بود و لباش خشک شده بود. کاش لباساش رو عوض می کردم. این قدر شوکه شده بودم که اصلا حواسم نبود که لباساش خیسه.

چشام رو دست چپش ثابت موند. اخمام رفت تو هم. بازم حلقه اش رو دستش نکرده! چند باید یه چیز رو بهش می گفتم؟ چرا حرف تو سرش نمی رفت؟! چقدر دختر لجبازی بود! بدم می اومد کسی بهش به چشم یه دختر مجرد نگاه کنه، تازه از اون بدتر این که بیان راویس رو از من خواستگاری کنن! هنوزم وقتی یاد اون زنه که تو آستارا راویس رو از من خواستگاری کرده بود، میفتادم، آمپرم می زد بالا!

romangram.com | @romangram_com